الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 461 - 462 / عنه : ابن عساكر ، تاريخ دمشق ، 73 / 132 ، تراجم النِّساء ، / 122 ، مختصر ابن منظور ، 9 / 177 ؛ مثله ابن كثير ، البداية والنّهاية ، 8 / 194 - 195 ، موسى محمّد عليّ ، السّيِّدة زينب ، / 128 - 129
لمّا أدخلوا على يزيد ( لعنه اللَّه ) ، أقبل قاتل الحسين بن عليّ يقول :
هامش
در نامهاى كه بوده . »
يزيد به پسرش ، خالد گفت : « جوابش را بگوى . »
گويد : اما خالد ندانست چه جواب گويد ويزيد اين آية را خواند : « هر مصيبتى به شما رسد ، براي كارهايى است كه دستهاىتان كرده است وبسيارى را نيز ببخشد . »
آنگاه خاموش ماند .
گويد : پس از آن بگفت تا زنان وكودكان را پيشروى وى نشاندند . سر ووضعشان را آشفته ديد وگفت : « خدا پسر مرجانه را روسياه كند . اگر ميان وى وشما خويشاوندى يا نزديكىاى بود ، با شما چنين نمىكرد وشما را به اين وضع نمىفرستاد . »
فاطمه ، دختر علي بن أبي طالب گويد : وقتي ما را پيشروى يزيد رساند ، بر ما رقت آورد وبراي ما چيزى دستور داد ومهربانى كرد .
گويد : يكى از مردم شام كه سرخ روى بود ، برخاست وگفت : « اى أمير مؤمنان ! اين را به من بده . »
مرا كه دخترى پاكيزه روى بودم ، منظور داشت كه بلرزيدم وبترسيدم وپنداشتم كه اين كار بر آنها رواست وجامهء خواهرم زينب را گرفتم .
گويد : خواهرم زينب از من بزرگتر وخردمندتر بود ومىدانست كه چنين نخواهد شد . گفت : « دروغ گفتى ودنائت كردى كه اين نه حقّ تو است ونه حقّ أو . »
گويد : يزيد خشمگين شد وگفت : « دروغ گفتى به خدا اين كار حقّ من است واگر بخواهم ، مىكنم . »
زينب گفت : « هرگز ! به خدا ، خدا اين حقّ را به تو نداده است ونتوانى كرد ، مگر از ملت ما برون شوى وبه ديني جز دين ما بگروى . »
گويد : يزيد از خشم به هيجان آمد وگفت : « با من چنين سخن مىكنى ! آنكه از دين برون شد ، پدرت بود وبرادرت . »
زينب گفت : « تو وپدرت وجدت به دين خدا ودين پدرم ودين برادرم وجدّ من هدايت يافتيد . »
گفت : « اى دشمن خدا ، دروغ مىگويى . »
گفت : « تو أمير مقتدرى ، به ناحق دشنام مىگويى وباقدرت خويش زور مىگويى . »
گويد : به خدا گويى شرمگين شد وخاموش شد . پس از آن ، شامي تكرار كرد وگفت : « اى أمير مؤمنان ! اين دختر را به من بده . »
يزيد گفت : « گم شو كه خدا مرگ محتومت دهد . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3072 - 3074