هامش
در بعضي از روايات مذكور است كه آن ملعون از سخنان آن حضرت به خشم آمد وبه يكى از ملازمان خود حكم كرد : « أو را به اين باغ ببر وگردن بزن ودر آنجا دفن كن . »
چون آن ملعون حضرت را به باغ برد ، اوّل مشغول قبر كندن شد وحضرت مشغول نماز شد . چون از كندن قبر فارغ شد وارادهء قتل آن حضرت كرد ، دستى از هوا پيدا شد وبر آن لعين خورد . پس أو نعره زد وبر رو درافتاد وجان خود را به خازنان جهنم داد . خالد پسر يزيد چون آن حالت را ديد ، به نزد پدر پليد خود رفت وآنچه واقع شده بود ، نقل كرد . آن لعين حكم كرد كه أو را در آن قبر كه براي حضرت كنده است ، دفن كنند وحضرت را به مجلس طلبيد .
شيخ مفيد وسيّد ابن طاوس وديگران به روايات مختلفه از فاطمه دختر حضرت امام حسين عليه السلام روايت كردهاند : چون ما را به مجلس يزيد بردند ، در اوّل حال بر ما رقت كرد . پس مرد سرخمويى از أهل شام برخاست وگفت : « اى يزيد ! اين دختر را به من ببخش ! »
واشاره به سوى من كرد . من از ترس بر خود لرزيدم وبر جامههاى عمهء خود زينب چسبيدم . عمهام مرا تسكين داد وبه آن شامي خطاب كرد : « اى ملعون ! تو ويزيد هيچيك اختيار چنين امرى نداريد . »
يزيد گفت : « اگر خواهم ، مىتوانم كرد . »
زينب گفت : « به خدا سوگند كه نمىتوانى كرد ، مگر آنكه از دين ما به در روى وكفر باطن خود را اظهار كنى . »
آن ملعون در غضب شد وگفت : « با من چنين سخن مىگويى ؟ پدر ومادر تو از دين به در رفتند . »
زينب گفت : « پدر وجدّ تو اگر مسلمان شده باشيد ، به دين خدا ودين پدر وبرادر من هدايت يا فتى . »
آن لعين گفت : « دروغ گفتى اى دشمن خدا ! »
زينب گفت : « تو اكنون پادشاهى وبه سلطنت خود مغرور گرديدهاى وآنچه مىخواهى مىگويى . من ديگر جواب تو نمىگويم . »
پس بار ديگر آن شامي سخن را اعاده كرد . يزيد گفت : « ساكت شو ! خدا تو را مرگى دهد . »
به روايت سيّد ابن طاوس ، در مرتبهء دوم از يزيد پرسيد : « ايشان كيستند ؟ »
يزيد گفت : « آن ، فاطمه دختر حسين است وآن زن ، زينب دختر علي بن أبي طالب است . »
شامي گفت : « حسين پسر فاطمه وعلي بن أبي طالب ؟ »
يزيد گفت : « بله . »
شامي گفت : « لعنت خدا بر تو باد اى يزيد ! عترت پيغمبر خود را مىكشيد وذريّت أو را أسير مىكنيد ؟ ! به خدا سوگند كه من توهم كردم كه ايشان أسيران فرنگند . »
يزيد گفت : « به خدا سوگند كه تو را نيز به ايشان مىرسانم . »
حكم كرد كه أو را گردن زنند .
پس آن ملعون امر كرد كه أهل بيت رسالت را به زندان بردند .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 733 - 739