ما هذا الّذي بلغنا « 1 » عنك يا ابن أبي عبيد ؟ فقال : ما بلغك عنِّي إلّاباطل ، وأعوذ باللَّه من غشٍّ كغشِّ أبيك وجدِّك .
ثمّ حُمل إلى السِّجن غير مقيّد ، وقيل : بل كان مقيّداً ، فكان يقول في السِّجن : أما وربّ البحار ، والنّخيل والأشجار ، والمهامة والقفار ، والملائكة الأبرار والمصطفين الأخيار ، لأقتلنّ كلّ جبّار بكلِّ لدن خطّار ومهنّد بتّار بجموع الأنصار ، ليس بمثل أغمار ولا بعزل « 2 » أشرار حتّى إذا أقمت عمود الدِّين ، وزايلت شعب صدع المسلمين ، وشفيت غليل صدور المؤمنين ، وأدركت ثار النّبيِّين ، لم يكبر عليّ زوال الدّنيا ولم أحفل بالموت إذا أتى . « 3 » « 3 »
ابن الأثير ، الكامل ، 3 / 338 - 339 / عنه : القمي ، نفس المهموم ، / 559 - 561
هامش
( 1 ) - [ نفس المهموم : « بلغني » ]
( 2 ) - [ نفس المهموم : « بعزّ » ]
( 3 ) - راهكوفهرا گرفت تا بهرود حيره رسيد كه روز جمعهبود . در آنجا تن خود را شست ، لباس خويش را پوشيد وسوار شد از مسجد سكون وجبانهگذشت . واز هر گروهى كه جمع شده ونشسته بودند كه مىگذشت ، بر أو سلام مىكردند ، درود مىگفتند وأو مىگفت : « مژده كه نصرت وپيروزى رسيده آنچه را كه شما دوست داريد ، نصيب شما شده . » بعد بر بنىبدا گذشت . عبيدة بن عمرو بدايى را كه از كنده بود ، ديد ، به أو سلام كرد وگفت : « به تو مژده مىدهم كه فتح وظفر ورستگارى رسيده . تو أبو عمرو داراى نيتخوب وكردار نيك هستى . هر گناهى كه دارى با اين صفاتنيك ، خداوند آن را بخشيده وزايل كرده وهر عيبى كه دارى آن را پوشانيده است . »
عبيده دليرترين وبهترين مردم بود . شجاع ، شاعر بليغ واز حيث تشيّع ومحبّت على ، بهترين خلق بود . أو باده گسار هم بود . چون مختار به أو گفت : « خداوند گناه تو را مىبخشد . »
گفت : « خداوند به تو هم مژده خوب دهد ، آيا مىتوانى براي ما بيان كنى ( كه اين مژده چيست ) ؟ »
گفت : « آرى ، امشب نزد من بيا تا به تو بگويم . »
بعد از آن بر بنىهند گذشت وإسماعيل