وأمّا محمّد بن الأشعث ، فقال : قد رضينا بما رأى الأمير ؛ لنا كان أم علينا ، إنّما الأمير مؤدّب .
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 365 - 367 - المحمودي ، العبرات ، 1 / 317 - 319
فأتاه ، فقال : ألم أوقّرك ! ألم أكرمك ! ألم أفعل بك ! قال : بلى . قال : فما جزاء ذلك ؟
قال : جزاؤه أن أمنعك . قال : تمنعني ! قال : فأخذ قضيبا مكانه ، فضربه به ، وأمر ، فكتف . « 1 »
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 391
هامش
( 1 ) - پيش عبيد اللّه رفت كه شريح قاضى پيش وى بود وچون هانى را بديد ، گفت : « اجل رسيده به پاى خويش آمد . »
گويد : وچون هانى به أو سلام گفت ، گفت : « اى هانى ! مسلم كجاست ؟ »
گفت : « چه مىدانم . »
عبيد اللّه غلام خويش را كه درهمها را داده بود ، بگفت تا بيامد وچون هانى أو را بديد ، در خويش فروماند وگفت : « خدا أمير را قرين صلاح بدارد . به خدا أو را به منزلم دعوت نكرده بودم ، بيامد وخويش را به من تحميل كرد . »
گفت : « أو را پيش من آر . »
گفت : « به خدا اگر زير پايم باشد ، پاى از روى أو برنمىدارم . »
گفت : « نزديك منش آريد . »
وچون هانى را نزديك وى بردند ، به ابرويش زد وزخمدارش كرد . هانى به طرف شمشير يكى از نگهبانان دويد كه آن را از نيام درآرد ؛ امّا از اين كار بازش داشتند . عبيد اللّه گفت : « خدا خونت را حلال كرد . »
آنگاه بگفت تا وى را در گوشهء قصر بداشتند .
به روايت ديگر ، كسى كه هانى را پيش عبيد اللّه بن زياد برد ، عمرو بن حجّاج زبيدى بود . عيزار بن حريث گويد : عمارة بن عقبة بن أبي معيط در مجلس ابن زياد نشسته بود وسخن كرد وگفت : « امروز خرانى را تعقيب كردم ويكى از آن را پى كردم . »
عمرو بن حجاج زبيدى گفت : « خرى كه تو پى كنى ، خرى است كه مرگش رسيده ، امّا مىخواهى بگويم اجل رسيدهتر از آن كيست ؟ مردى كه پدرش را كه كافر بوده ، پيش پيمبر خدا صلى اللّه عليه وسلم آوردهاند ودستور داده گردنش را بزنند وأو گفته است : « اى محمّد ! براي فرزندانم كي بماند ؟ »
وپيمبر گفته : « جهنم . »
آنگاه زبيدى گفت : « تو از آن فرزندانى وتو در جهنمى » .
گويد : پس ابن زياد بخنديد . -