غير خدا به آن راه يابد ، نى نى ! « 1 »
حريم دل مؤمن
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب * تا جز انديشه او هيچ درون نگذارم
پاكا خدايى كه سرّ دل مؤمنان از محبّت غير « 2 » او بالكليّه پاك كرد و اگر ظاهر دل ايشان به ميل چيزى ديگر يا ساعتى به ياد كسى يا چيزى مشغول مىدارد براى اتمام حكمت در ساعت بارقهء عنايت از عالم ذكر مىدرخشد ، و به مقتضاى
« إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا »
« 3 » زنگ غفلت و زنك ظلمت از آيينه دل ايشان زدوده مىشود و سرّ و جهر ايشان يكسان به نور ذكر روشن مىگردد . و اگر در ساعت روز كه اوقات اشتغال به كسب و معاملات است اين مطابقه به كمال اتفاق نمىافتد در آناء الليل چنانچه حق آن است دست مىدهد . كما
هامش
( 1 ) . م : شنيدهام كه يكى از سبطين باحضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام گفت : كه اى پدر بزرگوار مرا دوست دارى ؟ گفت : آرى ، گفت : خدا را دوست مىدارى ، گفت : آرى ، گفت : دو دوستى در دل چگونه گنجد ؟ حضرت امير غمناك ( شد ) . گفت : غمناك مشو كه دوستى تو با خداست ، آنچه با من است آن شفقت است . آفرين بر پرسش آن دُر صدف ولايت باد كه آن علاقه محبّت كه بنده را با خداوند است مثل او با غير او نيست و نتواند بود . و هر چه با غير اوست سزاوار اسمى ديگر است جز آن اسم و هر كه محبّت با غير آن داشته باشد به صفت آنان باشد كه « و من الناس من يتخذ من دون اللَّه انداداً يحبونهم كحبّ اللَّه » .
توضيح : در مستدرك الوسائل ، ج 15 ، ص 215 . روايت اين گونه نقل شده است : قيل : لمّا كان العباس و زينب ولدىّ على عليه السلام صغيرين قال على عليه السلام للعباس قلْ واحد فقال واحد ، فقال قل اثنان ، قال : استحى اناقول باللسان الذى قلت واحد ، اثنان . فقبّل على عليه السلام عينيه ثم التفت الى زينب و كانت على يساره و العباس عن يمينه فقالت يا ابتاه اتحبّنا ؟ قال نعم يا بنىّ اولادُنا اكبادنا ؛ فقالت يا ابتاه حبّان لا يجتمعان فى قلب المؤمن ، حبّ اللَّه و حبّ الاولاد و ان كان لا بد لنا فالشفقة لنا و الحبّ للَّهخالصاً فازداد على عليه السلام بهما حبّاً . و قيل بل القائل الحسين عليه السلام .
( 2 ) . م : غير محبّان او
( 3 ) . پرهيزگاران هنگامى كه گرفتار وسوسههاى شيطان شوند ، به ياد ( خدا و پاداش و كيفر او ) مىافتند . سورهء اعراف ، آيهء 201 .