افراطگرايى مذهبى در داخل ايران و باز بودن دست آنها در طعن بر مخالفان ، در برافروزى آتش جنگ مذهبى مؤثر بود ؛ اما اشكال مهمتر آن اين بود كه شيعيان نقاط ديگر مورد آزار و اذيت قرار مىگرفتند . گفته شده كه برخى از علماى شيعه در حرمين شريفين به علماى ايران نامه نوشتند كه إنّكم تسبّون ائمتهم فى اصفهان و نحن فى الحرمين نعذب بذلك اللعن و السبّ . « 1 »
در برابر نقلهاى تاريخى حكايت از آن دارد كه با پيروزى صفويان ، بسيارى از متصلّبان در تسنن از ايران گريختند . يك نمونه كه واصفى از آن ياد كرده ، شيخ الاسلام تبريز ( يا :
تبريزى ) است كه از ترس شاه اسماعيل به خراسان گريخت . « 2 » باز دربارهء مولى كمال الدين حاجى مىنويسد : در زمانى كه مولانا مشار اليه از خراسان از جفا و ايذاى قزلباشان فرار نموده به سمرقند آمدند - و آن وقتى بود كه حكومت سمرقند به بابر پادشاه تعلق داشت - جناب مولانا را اعزاز و اكرام نموده در مدرسهء الغبيك ميرزا مدرّس گردانيدند . « 3 »
كسانى هم از عالمان بودند كه پس از پيروزى صفويان به تشيع امامى گرويدند . خاندان دشتكى شيراز در اين شمارند . واصفى درباره امير محمد امير يوسف مىنويسد : او كه از جملهء مشاهير نقبا و فضلاى خراسان بود و در زمان سلطان حسين بايقرا و محمد شيبانى خان ، كوس دعوى إنّى أعلم ما لا تعلمون بر فراز طارم گردون رسانيده بود و در دوره شاه اسماعيل به واسطهء حب جاه ، در چاه غرور افتاده ، اظهار تشيع در سلسلهء ايشان بر منصب خليفگى استناد يافته بود .
يك نكتهء مهم دربارهء اين نزاعها ، به ويژه فشار دولت عثمانى بر ايران ، اين بود كه سلاطين صفوى براى مقابله با قدرت شگرف عثمانىها به دنبال متحد مىگشتند . در شرق آنها نيز ازبكان بودند كه نه متحد بلكه دشمنى آنها كمتر از عثمانىها نبود . همين امر سبب مىشد تا صفويان در اين تنهايى ، در انديشه متحدان اروپايى باشند ، امرى كه برخى از آن به عنوان يك نقطه ضعف مهم براى صفويان ياد مىكنند . حقيقت آن است كه صفويان يا بايست از بين مىرفتند يا به هر روى متحدانى براى خود دست و پا مىكردند . تصميمگيرى در اين باره دشوار بود . ما مطمئن هستم كه صفويان به اين دشوارى توجه داشتند ؛ اما در برابر اصرار عثمانى در واگذارى ايران به آنها و تقسيم آن در ميان عثمانيان و ازبكان چه مىتوانستند بكنند ؟ شاه اسماعيل دقيقا به اين دشوارى آگاهى داشت ؛ او زمانى به سلطان سليم نوشت : مخالفت سلاطين ديندار موجب اختلال مبانى دين و ايمان و سبب
هامش
( 1 ) . خوانسارى اصفهانى ، روضات الجنات ، ج 4 ، ص 362
( 2 ) . واصفى ، بدايع الوقائع ، ص 56
( 3 ) . همان ، ج 1 ، ص 57