خلعت كرامت قامت قابليّتش آراسته بر سرير ولايت متمكّن گردانيده و همواره اوقات بابركاتش به اداى وظايف طاعات و لوازم عبادات مصروف شده تصفيهء باطن خجستهميامنش روز به روز در تزايد بود .
در خلال اين احوال ، رؤياى « 1 » صادقه مىديد كه مخبر بود بر آنكه : عنقريب او را بر مصاعد مرام و مراد و معارج هدايت و ارشاد صعود بر عروج دست خواهد داد . از آن جمله شبى در عالم رؤيا مشاهده فرمود كه بر قبّهء مسجد جامع اردبيل نشسته ناگاه آفتابى طلوع نمود كه از شعشعهء انوارش اقطار و اكناف عالم منوّر گرديد و چون امعان نظر نمود آن آفتاب ، آفتاب جمال آفتاب مثالش بود كه از مطلع اقبال طلوع نموده . على الصباح بعد از آنكه به حالت يقظه و انتباه آمده واقعه را به والدهء ماجدهء خود تقرير نموده طالب تعبير گرديد . آن روشندل صافى ضمير در جواب تعبير آن خواب ادا فرمودند كه : عنقريب از آفتاب ضمير خورشيد تأثيرت نور ولايت به مرتبه [ اى ] در لمعان [ خواهد ] آمد كه اقطار آفاق اضائت پذيرد و مسرع صيت ولايتت در ولايت بقعهاى را نگذارد كه بدان نرسد .
آن حضرت از تعبير والده مسرور گرديده به طرق سابق در اداى طاعات كمر اجتهاد بربست و بعد از انقضاى چند شب ديگر باز در عالم رؤيا ملاحظه نمود كه بر كوه بلندى نشسته شمشيرى طويل و عريض بر ميان دارد و تاجى از پوست سمور بر سر ، و هم در خواب با خود مىگويد كه : « پسر شيخ امين الدّين جبرييل ( 2 ) را با شمشير و تاج چه مناسبت است » و قصد كرد كه شمشير از ميان گشايد [ 8 الف ] نتوانست ، پس تاج از سر برداشته آفتابى از فرق فرقد سايش طلوع نمود كه تمامى ربع مسكون اضائت گرفت . باز افسر بر سر نهاده ، آن نور مستور گرديد . نوبت ديگر تاج را برگرفته آن آفتاب مثل سابق در لمعان آمده و كرّة بعد اخرى اين كشف و رفع بوقوع آمده در خواب به حالت يقظه آمد .
بر ضمير خورشيد نظير اصحاب خبرت و انتباه و رأى صوابنماى معبّران آگاه مستور نخواهد بود كه در رؤياى اوّل به آن حضرت نموده بودند كه از افق صلب او عنقريب آفتابى طالع گردد كه ماهچهء رايت اقبالش آيينهء
هامش
( 1 ) ف : رويه .