داورى كند و آنها به حكم وى راضى بودند چون مقام ادبى و بصيرت او را در شعر مىدانستند پس از پذيرايى خوب و گرامى داشت آنها كه در جمع آنها فرزدق ، جرير ، كثير عزه ، نصيب و جميل بود پردهاى بين وى و ايشان آويختند و به ايشان اجازه داد ، وارد شدند و كنيزى داشت كه اشعار و اخبار را روايت مىكرد و به او نيز ادبيات را آموخته بود ، ( 1 ) كنيز از نزد سكينه در آمد و پرسيد : كدام يك از شما فرزدق است ؟ فرزدق گفت : منم ، پرسيد : آيا تو اين شعر را گفتهاى :
هما دلتانى من ثمانين قامة * كما انقض باز اقتم الرّيش كاسره
فلمّا استوت رجلاى فى الارض قالتا * أ حيّ فيرجى أم قتيل نحاذره « 1 »
گفت : آرى ، گفت : چه چيز باعث شده است تا راز خودت و راز آنها را فاش كنى ؟ ! چرا راز آنها و راز خود را پنهان نداشتى اين هزار دينار را بگير و نزد خانوادهات برو ! ( 2 ) سپس پرسيد : كدام يك از شما جرير است ؟ جرير گفت : منم ، گفت : آيا تو اين شعر را نگفتهاى :
طرقتك صايدة القلوب و ليس ذا * وقت الزّيارة فاذهبى بسلام « 2 »
گفت : چرا ، پرسيد : كدام وقت شيرينتر از وقت ديدار است ؟ ! اين هزار دينار را بگير و نزد خانوادهات برو .
( 3 ) آنگاه پرسيد : كدام يك از شما كثير عزّه است ؟ گفت : منم ، پرسيد : تو گويندهء اين شعرى :
يقرّ بعينى ما يقر بعينها * و أحسن شيء ما به العين قرّت « 3 »
گفت : آرى ، گفت : تو با اين تعريض محبّت را بىارزش كردهاى ، بگير اين هزار دينار را و برو .
هامش
( 1 ) آن دو زن به من در مورد قد و قامت هشتادسالهام جرأت يافتند ، چنان كه پروبال سياه باز شكارى درهم شكسته شود . همين كه پاهايم روى زمين راست شد ، آنها گفتند : آيا زنده است تا اميدوارى باشد يا كشته شده تا دورى كنيم .
( 2 ) اى كه دلها را شكار مىكنى در را وقتى به صدا آوردى كه وقت ديدار نيست ، برو به سلامت !
( 3 ) چشم مرا روشن مىسازد آنچه چشم او را روشن مىكند و بهترين چيزها آن است كه بدان وسيله چشم روشن گردد .