عليك اعتمادى يا مفرّج كربتى * و يا مؤنسى فى وحدتى عند شدّتى
و يا من نقضت العهد بينى و بينه * مرارا فلم يظهر علىّ فضيحتى
أغثنى فانّى قد عصيتك جاهلًا * أغثنى فقد طالت بذنبى بليّتى
فلو أنّ لى عيناً تسحّ بأدمع * لنحت على نفسى و طالت نياحتى
و لكن ذنوبى أرهقتنى جراحها * فقلّت دموعى من شقائى و قسوتى
فأصبحت مأسورا بذنبى مقيّدا * فوا سوء حالى من بلائى و غفلتى « 1 »
( 1 ) فرزند مؤلف كتاب ، به نام عبد العزيز بن يوسف بن فرغلى ، پس از درگذشت پدرش به جاى او در مدرسهء عربى بغداد ، معروف به ميدان كبير تدريس مىكرد و در آخر ماه شوال سال 666 ه . از دنيا رفت و در جوار پدرش دفن شد ، شرح حال او را محى الدين قرشى در كتاب « جواهر المضيّه » ج 1 ص 322 نقل كرده است .
محمد صادق بحر العلوم
هامش
( 1 ) توكل و اعتماد من به توست اى برطرفكننده گرفتارى و همدم تنهايى من به هنگام سختى ! و اى آن كه بارها پيمانى را كه بين من و او بوده ، شكستم ولى او رسوايى مرا نزد ديگران برملا نكرد . مرا يارى كن كه من از روى نادانى تو را نافرمانى كردم ، به داد من برس كه به خاطر گناهم ، گرفتاريم طولانى شده است ! بنابراين اگر مرا چشمى بود كه سيلاب اشك مىباريد هرآينه بر خودم نوحهسرايى مىكردم و گريه و زاريم به درازا مىكشيد .
ولى زخمها و صدمات گناهانم مرا ناتوان كرده و به خاطر شقاوت و سنگدليم اشك چشمم كم شده است .
و اكنون اسير و دربند گناهانم گرفتارم ، پس بدا به حال من با اين گرفتارى و غفلتم !