پس اگر پروردگار دست ما را بگيرد ، اگر نه همگام زنازادگان خواهم شد ! » از جمله كسانى كه بر اساس بيچارگى و بدبختى دچار رنجهاى روز افزونى بود ، از ميان ادباى آن زمان ، يكى سعيد بن وهب بود كه چنين مىگويد :
من كان فى الدنيا له شارة * فنحن من نظارة الدنيا نرفعها عن كثب حسرة * كأننا لفظ بلا معنى يعلو بها الناس و أيامنا * تذهب فى الارذل و الأدنى [ 1 ] « هر كسى در دنيا درجه و مدالى دارد ، اما ما تماشاگران دنيا نيستيم ما از دنيا كولهبارى از حسرت به دوش مىكشيم گويى كه ما لفظى بدون معنا هستيم مردم به وسيلهء دنيا بزرگ مىشوند و روزگار ما در بدترين و پستترين وضع مىگذرد . »
زندگانى اين اديب به صورت لفظى بىمعنى درآمده و دوران زندگيش در بدترين و پستترين وضع سپرى مىشد ، و هيچ گونه خوشى و يا لذتى در زندگى او نمانده بود .
ادباى آن روزگار ، بر اين عقيده بودند كه از لوازم داشتن علم و ادب ، فقر و تنگدستى است .
عطورى در اين زمينه مىگويد :
يا أيها الجامع علما جما * امض الى الحرفة قدما قدما حرمت و فرا ، و رزقت فهما * فو الذى اجزل منه القسما لأجهدن ان يكون خصما [ 2 ] « اى كسى داراى علم فراوانى ، به سمت اين شغل ، گام بگام پيش برو از بسيارى چيزها و مال دنيا محرومى ، در عوض فهم و دانش روزى تو
هامش
[ 1 ] الأغانى : 20 / 337 .
[ 2 ] شعر عطوى : ص 87 .