تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ رشيدى ( فارسي ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
بيت :
گر باده خورم به سرِ من خمار تو * ور در چمن روم به دلم خار خارِ تو
على الخصوص يكى بود از امرازاده‌هاى مغول ، بيگجك نژادى ، پرىزادى ، حورى نهادى ، از اين سرو قدى خوش خرامى ، لاله‌رويى ، گل اندامى جفا پيشه ، بيگ محمد نامى كه ، بيت :
هرچه بر صفحه انديشه كشد كلك خيال * شكل مطبوع تو زيباتر از آن ساخته‌اند
چنان كه استاد مگر در حق او گفته است :
سرو را با قد رعناى تو بودى نسبتى * گر ز گل رخسار وز غنچه دهانى داشتى
مگر تمام همين ملاحت در ذات پر صباحت او به اتمام رسيده بود و پيش از آنكه به كمال بلاغت رسد ، در اوان نارسيدگى ، جفاكارى را به كمال رسانيده بود . بيت : ( 152 پ )
از خوبى و لطافت هر چه مىگويد آن دارى * و ليكن از وفا خالى بر آن رخسار بستى
برادر و ابناى همه در پيش من مىبودند ، ملازمت مرا بر خود اقصى الغايه لازم مىداشتند ، بر خلاف وى كه مع هذا التردد تحاشى نمودى و از آزارم هيچ باك نداشتى . بيت :
تا كه اى شوخ بلا از پى آزار شوى * گر همه يار شوند از همه بيزار شوى
دامن وصل او به دست اتصال من كم رسيدى و اگر احيانا رسيدى ، آستين ناز و عتاب را چنان برافشاندى كه دامن وصلش از دستم شدى ، بلكه ضامن صبر و سكون از دست عقل و خرد بدر رفتى . بيت :
گذشتى از سر يارى زدى شمشير كين بر من * لباس ناز پوشيدى فشاندى آستين بر من
چون از هواى مطالبت وصل او هميشه غبار مناقشه آزار برمىخاست ، بيت :
جامى در آشنايى و يارى نمودى * چندانكه طبع يار به بيگانگى كشيد