تاريخش خبر داد و ايضا لفظ خبر از جهان بيان ازين سال مخبر است و به اين تاريخ مشعر بيت
چون خامه كرد قصهء اهل جهان بيان * شد سال اختتام خبر از جهانيان
و ايضا اجناره صحيحه مخبر عن هذا السنة كما قال مولانا شهاب الدين احمد الحقيرى شعرء
هذا الكتاب يحكى عن جملة الوقايع * اخباره صحاح انواره صريحه
اذتم قد سالت تاريخه و شانه * ان مجمع فقالوا اخباره صحيحه
اكنون بيتى چند كه مضمونش از اغراق شاعرانه و اغلاق منشيانه مبراست بر راى ممالكآراى صاحبدولتى كه نضارت گلزار اين گفتار از فروغ آفتاب عنايت بيغايت اوست عرض مينمايد و بر دعائيكه متضمن هردعائى تواند بود اختتام كلام را مىآرايد نظم :
ممالك مدارا هنر پرورا * كرمگسترا آصفا سرورا
در اين روزگار همايون اثر * نداند كسى چون تو قدر هنر
شناسد كمال سخن هوش تو * نمايد گهر لايق گوش تو
ازين پيش از جور چرخ كبود * رياض سخن را نضارت نبود
نرستى در آن خشك سال ستم * بباغ تمنا گياه كرم
ز جور سموم غم روزگار * درخت سخن بود بىبرك و بار
كه ناگه نسيم عنايت وزيد * به گوش خرد اين بشارت رسيد
كه از ابر احسانت اى سرفراز * رياض هنر گشت سرسبز باز
ز ايثار آن ابر گوهر نثار * نهال سخن ميوه آورد بار
از آن روى اهل هنر شادكام * كشيدند كلك بلاغت نظام
نمودند مدح و ثنايت رقم * ستردند از لوح دل نقش غم
مرا نيز خاطر سخن ساز شد * برويم در خرمى باز شد
ز فيض سماوى مدد خواستم * عجب بوستانى بياراستم
بگنجينهء طبع و بحر ضمير * بسى داشتم گوهر دلپذير
كشيدم به گوش دل آگهت * باخلاص كردم نثار رهت
بنام تو كردم كتابى تمام * كه نامى بود تا بروز قيام
نه نام تو اين نامه شد نامور * از آن گشت نامش حبيب السير
سه قسمست اين نامه و هركدام * چو درجيست مشحون بدر كلام
بياضش منور چو رخسار يار * سوادش معطر چو مشك تتار
حكايات آن بهجتافزا همه * ز ضعف روايت مبرا همه
صحاح روايات آن بيسخن * خبر گفته از راز نو و كهن
عباراتش از عيب اخلاق دور * مسلسل چو زلف سمنساى حور
سطورش چو خط بتان دلفريب * عذار سخن را در افزوده زيب
حروفش ز نور شرف يكبيك * به چشم خ ؟ ؟ ؟ د گشته چون مردمك
معانيش در كسوت مشكفام * درخشنده چون نور اختر بشام
چو آمد ضميرت جواهرشناس * ز رايت كند مهر نور اقتباس
بود ظاهر از بخت فرخاثر * بمعيار طبعت عيار هنر
چه حاجت كه من خودستائى كنم * باوصاف او مشكسائى كنم
كنون اى عطابخش حاتمشيم * چنان مىسزد كز كمال كرم
مرا ز اهل دنيا كنى بىنياز * ز هم كسوتانم دهى امتياز
بسى وقت از بخت نااعتماد * نبوده بدستم عنان مراد
چو يابم بتحسين تو اختصاص * سرافراز گردم باحسان خاص
شوم بر سمند سعادت سوار * كشم بختى چرخ در زير بار
بهرچيز باشد مرا دسترس * دگر احتياجم نماند بكس
درين باب زين بيشتر قيل و قال * نباشد ز آداب اهل كمال
از آنرو كه بىگفتگوى هزار * بود روحپرور نسيم بهار
چو فيض سحابست بيش از حساب * شود دايم از وى چمن كامياب
برآيد چو خورشيد تابان بلند * ز نورش جهانى شود بهرهمند
پسنديده باشد بنزد گرام * كه يابد سخن بر دعا اختتام