عين سليمان در قلعهايست بحدود كرمان گويند كه در اوقات سابقه چون پادشاهزادهء كه درين قلعه بودى و از آب آن چشمه تجرع نمودى البته بپادشاهى رسيدى .
عين سراب چشمهايست در بالاى حمص قريب برباط كركوت و در تك آن سنگهاى ملون است كه خواص عظيم از آن ظاهر مىشود و اين احجار بدان چشمه اختصاص دارد .
عين الفضه چشمهايست در مغرب و پارههاى نقره به وزن يك مثقال و نيم مثقال در آن پيدا شود .
عين الكرم در نواحى بيلقانست و چون قدرى از آب آن در بيخ تاك خشك ريزند باز سبز شود .
عين نهاوند چشمهايست در شكاف كوه نهاوند هركس به آب محتاج شود نزديك آن شكاف رفته گويد كه مرا آب ميبايد فى الحال از آنجا آب در ترشح آيد و چون مهم كفايت گردد پاى بر زمين زده گويد بس است در ساعت جريان آب تسكين يابد .
عين الشجره گويند كه اين چشمه در پايان جبلى از جبال طبرستانست و آب آن در غديرى مجتمع ميگردد كه دور آن يك تير پرتاب است و در ميان اين غدير درختى بزرگست و در سالى چهار ماه اين درخت از نظر غايت مىشود و سبب آن ظاهر نيست نوبتى يكى از ملوك فرمود تا آن درخت را بمسمارهاى آهنين استوار گردانيدند و چون اوان غيبتش در رسيد مسمامير بگسيخت و آن شجره ناپيدا شد غواصى جهت تحقيق آنحال به آب فرو فرستادند بعد از مدتى بازآمد و گفت قرب هزار گز فرورفتم و بر حقيقت حال اطلاع نيافتم .
عين المغرب چشمهايست در هند كه صندوقى مقفل بر سر آن چشمه موضوع است و هرگاه كه سر صندوق را گشاده از آبى كه در آن مجتمع باشد بياشامند شور بود اما قطراتى كه از آن ترشح كند شيرين باشد و برين آب قصبات و رساتيق مزروع و معمور است و چون آب صندوق كم شود هندوان بدانجا آيند و آنمقدار طعام بپزند كه هزار كس را كفايت باشد و از جرايم و آثام توبه كنند باز آب آن صندوق بسيار شود و تمامى آن ناحيت را سيراب سازد .
عين العلاج در ميان خرقان و قزوين است و آبى گرم دارد هرانسانى و حيوانى كه بر عضوى از اعضاى وى جراحتى باشد چون در آن آب نشيند صحت يابد و بخاصيت آن آب استخوان شكسته از بدن بيرون آيد و قولنج و استرخا و اسهال و رمد و خنازير را نفع رساند و پيكان از جراحت بيرون كشد و نمك اندرانى و تونيا ضفادع از آنجا بحصول پيوندد .
عين الحجر اين چشمه در قريه فنجار است از قراى دامغان گويند كه اگر زنبورى را در آن افكنند سنگى منقش شود .
عين السم در مملكت چين است نزديك بقصر فغفور و آب آن بغايت شيرين و لطيف
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 666
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٦٦٦