تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥

ذكر طوى مدبر امور مشرقين ميرزا كمال الدين شاه حسين و بيان بعضى ديگر از واردات احوال فرمانفرماى خافقين

چون ولايت كاشان بسيورغال سرو بستان جاه و جلال و دوحهء چمن عزت و اقبال وكيل السلطنة و اعتماد الدوله ميرزا شاه حسين بود درين ايام كه موكب همايون فال از از غبار سم مركب شبديز مثال هواى آنحدود را عطرافشان ساخت بيراق طوى عظيم و ترتيب پيشكش بسيار قيام فرمود و در مرغزارى كه عذوبت زلال خوشگوارش از عين سلسبيل حكايت ميكرد و لطافت هواى فرح‌افزايش از نسيم جنات النعيم روايت مينمود فراشان چابكدست خرگاهاى منقش مطلا و خيام زركش سپهرآسا برافراختند و سراپرده‌ها از اجناس روم و فرنك و شاميانها از تاچه و مخمل هفت رنك مرتفع ساختند بيت
شد افراخته خيمه و سايبان * ز ديباى زر حقه و پرنيان
و از گوسفند فربه و گاو پروار وقاز مسمن و مرغ جوان جهة پختن الوان اطعمه آنمقدار بمذبح فرستاد كه خوانسالاران و مطبخيان چند روز على الدوام بكشتن و پختن آن اشتغال داشتند و از اشربه و مربيات و اقراص ليمو و جوارشات چندان ترتيب نمود كه قبل از آن مردم سير ديده وجود آن‌قدر قنديات را در خارج محال ميپنداشتند شيره‌چيان عشرت قرين از صراحيهاى زرين و سيمين مملو از شرابى صافىتر از ماء معين چندان حاضر آوردند كه آن ساحت وسيع صفت تضايق پذيرفت و از ميوه‌هاى ناياب و فواكه حلاوت آثار لطافت‌مآب در طوىخانه آنمقدار مجتمع گشت كه باغبان رياض چنان انگشت حيرت بدندان گرفت و بعد از ترتيب ساير اسباب جشن و سور و تمهيد موجبات طرب حضور پادشاه مؤيد منصور متوجه آن منزل دلگشا گشته ميرزا شاه حسين بگستردن پاىانداز پرداخت و تمامى آن فضاى بهشت آثار از اطلس مصرى و ختائى و ديباى شوشترى و دارائى رشك نگارخانه چين ساخت و شاه بنده‌نواز بر مسند سرافرازى قرار گرفته امراء تواچى هريك از اركان دولت و مقربان حضرت را در موضعى مناسب رخصت جلوس دادند و ساقيان لاله‌عذار جامهاى شراب ناب و ساغرهاى لعل مذاب بگردش آورده ابواب عيش و شادمانى برگشادند از شعاع اقداح چون آفتاب و فروغ جامهاى شراب ناب گلزار طرب را زمان زمان نضارت مىفزود و از نواى مغنيان خوش آواز و الحان چالچيان آهنك‌ساز زهره خنياگر در اهتزاز آمده نغمهء
( يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً )
مىسرود عارض خوبان ماه سيما از تاب بادهء حمرا كل كل ميشكفت و زبان مطربان روح‌افزا در دعاى دولت شاه خورشيد لقا اين نظم دلگشا ميگفت رباعى
شاها فرح تو هردم افزون بادا * از غم دل اعداى تو پرخون بادا تا بزم فلك فروزد از