نقش محبت آن قرة العين ولايت را بقلم اخلاص بر خاتم دل نگاشت و انگشترى كه قابل انگشت همايون تواند بود ساخته مصحوب معتمدى ارسال نمود و به زبان نياز مضمون اين مقال پيغام فرمود كه شعر
سلام على من شاقنى بوصاله * و ان لم افز الا لطيف خياله
عشقت و ما ابصرت غير اننى * سمعت من الحاكين وصف جماله
ز بس وصف حسن تو بشنيدهام * بجان مهر روى تو ورزيدهام
چنان در دل و ديده جا كردهء * كه گوئى تو را سالها ديدهام
و چون آن تحفه و پيغام بعرض خدام آستان سپهر احتشام رسيد و نقد اخلاص آنسالك طريق رشد و و رشاد در معيار ضمير پادشاه كامكار مانند طلاء مهرى تمامعيار نمود بسكهء قبول مقرون شده قاصد مشمول انعام و اكرام رخصت انصراف يافت و بعد از آنكه موكب همايون پادشاه ربع مسكون از آن مملكت بخطهء اردبيل مراجعت وصيت ظهور دولت و اقبال ابدى الاتصال در اطراف عالم سمت شيوع پذيرفت كوسه عباس كه سپهسالار حاكم رشت امير اسحق بود و در مذهب تسنن غلو مينمود دانست كه امير نجم الدين مسعود به ملت عليه اماميه عمل مىنمايد و نسبت به آن قدوهء اولاد خير البريه در طريق اخلاص و نيازمندى سلوك ميفرمايد بنابرآن امير اسحق را بر قتل آن جناب اغوا كرد و امير نجم الدين ازينمعنى خبر يافته بپاى فرار روى بدرگاه پادشاه جم اقتدار آورد و در آن ايام كه اردوى ظفر انجام متوجه شروان بود بموكب همايون پيوسته در سلك ساير خدام پايهء سرير اعلى انتظام يافت و پرتو آفتاب عنايت شاهى از مطلع مرحمت نامتناهى طالع شده بر وجنات احوالش تافت و چون آنجناب بصفت فراست و كاردانى و سمت كياست و فضايل نفسانى اتصاف داشت و بحلاوت گفتار و محاسن كردار از امثال و اقران ممتاز بود همواره تخم جود و احسان در زمين طوايف انسان ميكاشت باندك زمانى اعتبار و اختيار بسيار پيدا كرد و در خلال احوال مذكور بمنصب وكالت نفس نفيس همايون سر - افراز گشته من حيث الاستقلال روى بتمشيت مهمات ملك و مال آورد پايهء قدر و منزلتش از تمامى امراء عظام و مقربان بارگاه فلك احتشام درگذشت و درگاه خلايق ملاذش بيمن تربيت پادشاه وافر عنايت آرامگاه اشراف و اعيان عراق و فارس و آذربايجان گشت مثنوى
بلطف پادشاه بندهپرور * خديو دينپناه عدلگستر
پناه سروران درگاه او گشت * فلك حيران عز و جاه او گشت
و آن امير صافى ضمير در تدارك اختلالى كه در اوايل ايام جهانگيرى در بعضى از ولايات وقوع يافته بود به قدر امكان سعى نمود و در ترفيه حال اصحاب فضل و كمال كوشيده بانامل معدلت ابواب مكرمت برگشود مثنوى
در جود و سخا بر خلق بگشاد * نبودش كام غير از دفع بيداد
بيمن التفات شهريارى * بناء عدل را داد استوارى
ز ابر لطف او اطراف عالم * چو گلزار ارم گرديد خرم
ذكر تعداد بعضى از وقايع بغداد و درآمدن آن مملكت بتحت تصرف پادشاه والانژاد
چمنآراى رياض اين سخن و نضارتبخش فضاى اين گلشن از رشحات