حبيب اللهى * لطف و كرم گشته به او منتهى
گلشن جان خرم از احسان اوست * بلبل دل ريزهخور خوان اوست
مظهر الطاف الهى دلش * زاب كرم گشته سرشته گلش
شرح كمالش چو بود بىكران * آمده عاجز ز بيانش بيان
كلك سخنگوى بلاغت نثار * به ز دعايش نكند هيچ كار
تا سخن از خامه پذيرد سواد * تا مدد خامه نمايد مداد
باد مباهى بدعايش قلم * مفتخر از مدح و ثنايش قلم
تا بابد نامهء اهل هنر * باد ز نام و لقبش نامور
باتمام رسيد جزو دوم از جلد دوم حبيب السير