ميكردند و اگر زجر ميداد ايشان ميپذيرفتند . بدنها از التفات او مىلرزيدند و گردنها از خطر او دچار رعشه ميشدند . من بر شخص اول تأسف خوردم كه چرا راجع به خوف خود از او سؤال نكردم .
ناگاه ديدم او بر سر ركاب خود برخاست و به اصحاب خود اشاره كرد .
شنيدم ميگفت : وى را بگيريد . يك وقت ديدم يكى از آنان با قهر بازوى مرا با آهنى كه از آتش خارج شده بود گرفت .
مرا نزد آن بزرگوار برد . من اين طور خيال ميكردم كه شانه راستم كنده شد . من از وى تقاضاى تخفيف عذاب نمودم ، ولى او مرا عذاب سنگينترى ميداد .
به وى گفتم : تو را به حق آن كسى قسم مىدهم كه تو را بر من مأمور كرده است تو كيستى ؟ گفت : من يكى از ملائكهء خداى جبار ميباشم گفتم : اين شخص كيست ؟
گفت : على بن ابى طالب مىباشد . گفتم : آن شخص كه قبل از على بود كيست ؟ گفت :
حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله بود . گفتم : آن افرادى كه در اطرافش بودند ؟ گفت : پيامبران ، صدّيقين ، شهيدان ، نيكوكاران و مؤمنين .
گفتم : من چه عملى انجام دادهام كه او تو را بر من مأمور كرده است ؟ گفت :
اختيار در دست او مىباشد . حال تو نظير حال اين گروه است وقتى كاملا نظر كردم ديدم آن گروه عبارت بودند از : عمر بن سعد كه امير لشكر بود و گروه ديگرى كه من آنان را نمىشناختم ، ناگاه ديدم زنجير آهنين به گردن او بود و آتش از چشم و گوش او خارج ميشد ، من يقين كردم كه هلاك خواهم شد ، ما بقى آن گروه نيز دچار غل و زنجير بودند ، بعضى از ايشان گرفتار قيد بودند . بازوى برخى را نظير من بقهر گرفته بودند .
در آن حينى كه ما حركت ميكرديم ديدم همان حضرت محمّدى كه آن ملك توصيف ميكرد بر فراز صندلى بلند پايهاى كه ميدرخشيد و من گمان ميكردم از لؤلؤ بود نشسته بود و دو مرد پير و آبرومند طرف راست آن حضرت بودند . من از آن ملك جويا شدم : اينان كيانند ؟ گفت ايشان حضرت نوح و ابراهيم عليهما السلام
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 300
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٠٠