زياد كرده بود . در ميان ايشان زنى بود عظيم الخلقت كه موى سر خود را باز كرده و لباسهاى سياه پوشيده بود . وى پيراهن غرقه بخونى در دست داشت - هر گاه او برميخواست زنان ديگر هم برميخواستند و هر گاه مىنشست آنان نيز مىنشستند .
من به آن خادم گفتم : اين زنان كه خدا خلقت آنان را بزرگ نموده كيستند ؟
گفت : اى سكينه ! اين حواء مادر بشر است . اين مريم دختر عمران مىباشد . اين خديجه دختر خويلد ( بضم خاء و فتح واو ) است : اين هاجر مىباشد . اين ساره است و اين بانوئى كه پيراهن غرقه به خون در دست دارد و هر گاه مىايستد زنان ديگر هم با وى مىايستند و هر گاه مىنشيند آنان نيز با او مىنشيند جدهات فاطمهء زهراء است . من نزديك جدهام رفتم و گفتم :
قتل و اللَّه ابى و اوتمت على صغر سنى ! يعنى به خدا قسم پدرم شهيد شد و من در كودكى يتيم شدم ! آن بانو مرا بسينهء خود چسبانيد و گريهء شديدى كرد . كليهء آن زنان هم گريان شدند و به حضرت زهراء گفتند : يا فاطمه ! خدا بين تو و يزيد در روز قيامت داورى خواهد كرد . سپس يزيد سكينه را رها كرد و توجهى بسخن وى ننمود .
از هند كه زوجهء يزيد بود نقل شده كه گفت : من وارد رختخواب خود شدم و در عالم خواب ديدم يكى از درهاى آسمان باز شد و ملائكه دسته دسته بسوى سر مبارك امام حسين فرود مىآيند و ميگويند :
السلام عليك يا ابا عبد اللَّه ! السلام عليك يا بن رسول اللَّه ! من در همين حال بودم كه ديدم قطعه ابرى از آسمان به زمين نازل شد و مردان فراوانى در ميان آن بودند در ميان ايشان مردى بود كه رنگش مثل رنگ درّ و صورتش نظير ماه بود . وى آمد تا خود را روى دندانهاى ثناياى امام حسين انداخت و در حالى كه آنها را مىبوسيد ميفرمود :
يا ولدى قتلوك ! اتراهم ما عرفوك ! و من شرب الماء منعوك !
يعنى اى پسر عزيزم تو را كشتند ! آيا ديدى كه قدر تو را نشناختند ! و تو را
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 237
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٣٧