شما را نزد ابن زياد ميبرم كه جايزهء دو هزار تومانى را بگيرم .
ابن زياد : آنان چه گفتند ؟
قاتل : ما را زنده نزد ابن زياد ببر تا در بارهء ما داورى نمايد .
ابن زياد : تو در جوابشان چه گفتى ؟
قاتل : گفتم : هيچ راه و چارهاى نيست جز اينكه من بوسيلهء ريختن خون شما به عبيد اللَّه بن زياد تقرب بجويم .
ابن زياد : پس چرا ايشان را زنده نزد من نياوردى ؟ تا اينكه جايزهء تو را چهار هزار درهم عطا كنم .
قاتل : چارهاى نديدم جز اينكه با ريختن خون آنان به تو تقرب بجويم .
ابن زياد : بعدا به تو چه گفتند ؟
قاتل : به من گفتند : اى شيخ آن قرابتى كه ما با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله داريم مراعات كن .
ابن زياد : تو چه گفتى ؟
قاتل : گفتم : شما با پيغمبر خدا قرابتى نداريد .
ابن زياد : واى بر تو ! بعد از اين چه گفتند ؟
قاتل : گفتند : اى شيخ بيا و بكوچكى ما ترحم كن .
ابن زياد : آيا به آنان ترحم نكردى ؟
قاتل : گفتم : خدا هيچ گونه ترحمى راجع بشما در دل من قرار نداده است .
ابن زياد : سپس چه گفتند ؟
قاتل : گفتند : پس آنقدر بما مهلت بده تا چند ركعت نماز بخوانيم . من گفتم :
اگر نماز براى شما ثمرى دارد هر چه ميخواهيد بخوانيد . آن دو كودك چهار ركعت نماز خواندند .
ابن زياد : در آخر نمازشان چه گفتند ؟
قاتل : چشمان خود را به طرف آسمان بلند كردند و گفتند : يا حى يا حليم ،
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 135
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٣٥