بخش سى و هشتم در بارهء شهادت طفلان مسلم عليه السلام
1 - صدوق در كتاب : امالى از شيخى از اهل كوفه نقل مىكند كه گفت :
هنگامى كه امام حسين عليه السلام شهيد شد دو كودك صغير از لشكر آن حضرت اسير شدند و آنان را نزد ابن زياد آوردند . ابن زياد زندانبان خود را خواست و گفت : اين دو كودك را زندانى كن . ولى مبادا غذاى خوب و آب خنك به آنان بدهى ! ايشان را در يك زندان تنگ زندانى كن . آن دو كودك روزها را روزه بودند . وقتى شب ميشد دو قرص نان جو و يك كوزهء آب براى آنان مىآوردند .
هنگامى كه زندانى بودن آن دو كودك به طول انجاميد و مدت يك سال شد يكى از آنان به ديگرى گفت : اى برادر زندانى بودن ما طولانى شده و نزديك است كه عمر ما فانى شود و بدن ما بپوسد . موقعى كه اين زندانبان آمد او را از مقام خود آگاه كن و بوسيلهء قرابتى كه با حضرت محمّد دارى خود را نزد او معرفى نما ، شايد وى در غذاى ما توسعه دهد و آب بيشترى در اختيار ما بگذارد .
وقتى شب فرا رسيد و زندانبان به عادت همه شب دو قرص نان جو و يك كوزهء آب براى آنان آورد آن كودك كوچكتر بزندانبان گفت : يا شيخ ! آيا حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را ميشناسى ؟ گفت : چگونه نشناسم در صورتى كه او پيامبر من است .
گفت : آيا جعفر بن ابى طالب را هم ميشناسى ؟ گفت : چگونه جعفر را نشناسم و حال اينكه خدا دو بال به او عطا كرده و با ملائكه در هر جايى كه بخواهد پرواز مينمايد .
گفت : آيا على بن ابى طالب را مىشناسى ! زندانبان گفت : چگونه على بن ابى طالب را