ديگر
( 11 ) - از جهت خويش : از مال خويش و براى تقرب خود
( 12 ) - معنى دو جمله :
ناگزير اين پيشكش در نظر امير ارزش و پايگاهى نكو يافت
( 13 ) - حرهء ختلى : نام عمهء سلطان مسعود ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 11 شمارهء ( 12 )
( 14 ) - عمات : بفتح اول جمع عمه ( خواهر پدر )
( 15 ) - خالهگان : جمع خاله بمعنى خواهر مادر ؛ املاى صحيح كلمه « خالگان » است طبق قواعد فارسى
( 16 ) - كسان ايشان : بستگان و نزديكان آنان
( 17 ) - معنى جمله :
براى پذيره شدن بحضور امير آمدند
( 18 ) - خجل : بفتح اول و كسر دوم شرمنده - چون خجلى : چون خجلى ( بود ) - در حاشيه مرحوم دكتر فياض نوشتهاند « ظاهرا جملهء حاليه است و فعل لازم ندارد »
( 19 ) - نبوده بود : ماضى بعيد از بودن ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 751 شمارهء ( 19 )
( 20 ) - يفعل . . . : خداى كند آنچه خواهد ، جزئى است از آيهء 33 سورهء ابراهيم ( 14 )
( 21 ) - يحكم . . . : خداى حكم كند ، آنچه اراده فرمايد ، مأخوذ است از آيهء 2 سورهء مائده ( 5 )
( 22 ) - قوم : بفتح اول و سكون دوم كسان و اطرافيان
( 23 ) - معنى جمله : به گفتار آراسته زبان گشودند
( 24 ) - نادره : اتفاق شگفت و ناگهانى
( 25 ) - جلادت :
بفتح اول چالاكى و دليرى
ص 973
( 1 ) - عبد اللّه قراتگين : سالار غازيان لاهور ، نگاه كنيد به صفحهء 956
( 2 ) - هوس : بفتح اول و دوم خواهش و آرزو و بويه
( 3 ) - بمرو گرفتيم : خراسان را در جنگ مرو مسخر كرديم
( 4 ) - امير ماضى : فرمانرواى درگذشته ، لقب محمود غزنوى
( 5 ) - بزد : شكست داد و از ميان برداشت
( 6 ) - بشد : برفت
( 7 ) - ما اعجب . . . : چه شگفت است حال دنيا و كار جهان
( 8 ) - تا كار را . . . هر كسى نداند : با همه غلطهائى كه دارد اصيل است . . . و شايد در اصل چنين بوده است : امير ماضى آمده بود تا كار بر وى بنهند و بازگردد و در اطاعت امير خراسان يكى باشد از سپاهسالاران وى كه خراسان او را باشد و او را ايزد عز ذكره چنان خواست . و واجب داشتم اين قصه نبشتن از آنكه هر كسى نداند الخ ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 9 ) - بحاصل آيد : همانا بدست آيد و حاصل شود
( 10 ) - اهل حقايق : حقيقت شناسان
( 11 ) - تصنيف : نوع نوع كردن مطالب و جمعآورى آنها ، مصدر باب تفعيل ، نيز بمعنى مصنف و كتاب
( 12 ) - و اللّه . . . : خداى داناترست براستى ( خداى بهتر داند )
( 13 ) - نوح بن منصور : تصحيح قياسى است بجاى : منصور بن نوح كه غلط مسلم است ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) - امير رضى شاهنشاه ابو القاسم نوح بن منصور هفتمين امير سامانى ( 366 - 387 )
( 15 ) - ابو الحارث منصور : هشتمين امير سامانى ( 387 - 389 )
( 16 ) - معنى جمله : دلهاشان بر او قرار گرفت و در فرمانبردارى از او همداستان شدند
( 17 ) - عادت :
رسم و آئين و خوى - شايد « زعارتى » ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) - زعارت :