تو را كشتند ؟ امير المؤمنين حسين ( ع ) بگريست و گفت : رَحِمَ اللّه مُسْلِماً فَلَقَد صارَ الى رَوْحِهِ و رَيْحانِه وَ جَنَتِه وَ غُفرانِه ، آنچه بر او بود به جاى آورد و هيچ تقصير نكرد . پس فرزدق ، حسين بن على ( ع ) را وداع كرد و برفت . « 1 »
امام پس از آن در منزل قصر مَقاتل فرود مىآيند و سرا پردهاى را در آنجا مىبينند و مىپرسند اين سرا پرده از كيست ؟ مىگويند : از عبيد اللّه حرّ جُعفى است . امام يكى از خدمتكاران خويش را به نام حجّاج بن مسروق نزد وى مىفرستند و او را طلب مىكنند ولى او دعوت امام را اجابت نمىكند و مىگويد به خاطر آن از كوفه بيرون آمدهام كه به هنگام ورود امام در آن شهر نباشم زيرا در شرايطى كه بر كوفه حاكم است از دست من كارى برنمىآيد . امام اين بار با جمعى از اصحاب خود به نزد وى مىروند و علت عزيمت خود را به كوفه براى او شرح مىدهند و به او مىفرمايند :
تو اى عبيد اللّه ! دانستهاى كه هر چه كرده باشى از نيك و بد ، بدان مُثاب و مُعاقَب خواهى بود .
من اين ساعت تو را به توبه مىخوانم كه گناهان تو آمرزيده شود ، ما را كه اهلبيت سيّدُ الانبياء محمّد مصطفاييم يارى دهى و در اين كار با ما موافقت كنى و چندان كه قدرت داشته باشى در دفع دشمنان ما بكوشى .
عبيد اللّه باز هم از پيمان شكنى كوفيان با امام سخن مىگويد و از يارى امام سر باز مىزند و مىگويد :
توقّع مىدارم كه اين اسب ماديان كه ملحقه نام اوست - و به خداى كه او را در عقب هر جانورى كه تاختهام ، او را دريافتهام و چون بر آن نشسته و تاختهام ، مرا هيچ كس درنيافته است و اين شمشير برّان كه بر هر چيز زدهام از آن بگذشته است ، اينها را از من قبول كن .
و آن حضرت در پاسخ او مىفرمايد :
من به طمع شمشير و اسب به نزد تو نيامدهام ، بلكه بدان آمدهام تا در موافقت من مرافقت نمايى و مرا بر دشمنان مدد و معاونت كنى . اگر به نَفْس خويش با ما بخيلى مىكنى ما را به مال تو حاجتى نيست و من از جدّ خويش محمّد مصطفى ( ص ) شنيدهام كه هر كه فرياد يارى خواستن
هامش
( 1 ) . همان ، ص 871 - 874 .