مسلم بن عقيل را فشردند ، مسلم نامهاى به حسين نوشت ، و او را به كوفه دعوت كرد . همه ديدند كه اين نامه را « عابس » به همراه دوستش « شوذب » به سوى حسين برد ، امّا هيچ كس نديد كه دوباره پا به كوفه بگذارند . « 1 »
و مراتب جانبازى و شيفتگى عابس را در روز عاشورا چه زيبا به تصوير كشيده است :
« عابس » ناله را شناخت ، خوب شناخت . اين آواى غمزده از آن تنها دوستش « شوذب » بود .
نگاهش با عجله غبار را شكافت و پيكر خونين « شوذب » را به روى خاكهاى تفتيدهء كربلا ديد .
خون در رگهايش جوشيد و پنجههاى بيرحم غم ، سينهاش را خراشيد . . . واپسين نگاه « عابس » پر زد و در چشمان حسين بن على نشست و گفت : يا حسين ! يا اباعبداللّه ! به خدا سوگند در اين دنياى خاكى نه خويش ، نه بيگانه ، نه دور و نه نزديك ، هيچ كجا و هيچ كس را ندارم كه عزيز و محبوبتر از تو باشد . در هيچ كجا عزيزتر از تو سراغ ندارم . . . . يا حسين ! به خاطر تحقّق آرزوهاى انسانى تو به سوى مرگ مىشتابم .
پيكر رشيد و بلندش در برابر اشعهء جانسوز خورشيد ، جلال و شكوه ديگرى داشت . شمشير برهنه را در ميان انگشتان خود مىفشرد و با گامهاى استوارش آگاهانه به سوى مرگى افتخارآميز مىرفت . در اثر ضربتى كه به پيشانىاش خورده بود ، خون آرام بر چهرهء مردانهاش مىلغزيد و گلرنگش مىكرد . آرام و پرشكوه آمد و آمد تا در برابر انبوه سپاه دشمن قرار گرفت .
چهرهء در خون نشستهاش ابهّتى عجيب به او مىبخشيد ، فريادش چون غرّش رعد در آسمان داغ كربلا طنين انداخت :
آيا مردى نيست ؟ آيا مردى نيست ؟ . . . كه در برابر شمشير من تاب مقاومت داشته باشد ؟
سكوتى عميق بر همه جا حكفرما شد ، همه ساكت شدند ، نداى « عابس » را هيچ كس پاسخ نگفت .
دوباره فرياد زد : « الا رَجلٌ ؟ الا رَجلٌ ؟ آيا مردى نيست ؟ آيا مردى نيست ؟ امّا سكوت همچنان بر همه جا دامن گسترده بود كه يكباره مردى از ميان سپاه ابن سعد فرياد زد :
اى مردم ! اين شير شيران است ، اين مرد فرزند ابى شبيب شاكرى است . مبادا فردى از شما به
هامش
( 1 ) . همان ، ص 59 - 60 .