عبّاس والى بصره در سال 38 هجرى ، او را از جانب امام ( ع ) به كمك معقل بن قيس رياحى كه با خرّيت بن راشد خارجى درگير نبرد بود ، فرستاد . گويند ، چون سر مبارك امام حسين ( ع ) به دمشق آمد ، وى در آن شهر بود .
او پس از مشاهدهى اين كار از سوى امويان از ديدهها پنهان شد . ماهى به دنبال او گشتند و چون او را يافتند از سرّ اختفايش پرسيدند ؟ گفت : نمىبينيد چه مصيبتى بر ما نازل شده ؟ پس اين اشعار را سرود :
جاؤوا برأسك يا ابن بنت محمّد * مترمّلا بدمائه ترميلا
و كأنّما بك يا ابن بنت محمّد * قتلوا جهارا عامدين رسولا
قتلوك عطشانا و لمّا يرقبوا * في قتلك التّأويل و التّنزيلا
و يكبّرون بأن قتلت و إنّما * قتلوا بك التّكبير و التّهليلا
نقضوا الكتاب المستبين و أبرموا * ما ليس مرضيّا و لا مقبولا
باسر خونينت اى پسر دختر پيامبر خدا ( ص ) [ به دمشق ] آمدند .
گويى اى فرزند دختر محمّد ( ص ) اينان با اين كار آشكارا و به عمد پيامبر ( ص ) را كشتند !
تو را درحالىكه تشنهلب بودى به شهادت رساندند و در كشتن تو تأويل و تنزيل كتاب را مراعات نكردند .
اينان [ امويان ] بانگ را به تكبير برداشته كه تو را كشتهاند . در حقيقت با قتل تو هم تكبير [ اللّه اكبر ] را كشتند و هم تهليل [ لا إله إلّا اللّه ] را .
حكم روشن كتاب خدا را در كشتن تو نقص كردند و بهانههايى براى اين جنايتشان آوردند كه نه خشنودكننده است و نه مقبول .
[ مناقب ، ج 4 ، ص 117 و أدب الطّف ، جواد شبّر ج 1 ، ص 128 و ديوان أشعار التشيّع ، ص 238 ]
* * *