به پشتبام قصر رفت و پس از حمد خدا به مردم گفت : اين حسين بن على ( ع ) ، بهترين خلق خدا و پسر فاطمه ( عليها السلام ) دختر پيامبر خدا ( ص ) است كه مىآيد و من فرستاده او هستم و در منطقه حاجر از او جدا شدهام . پس به سوى او بشتابيد . آنگاه ابنزياد و پدرش را لعنت فرستاد و براى على ( ع ) آمرزش طلبيد . ابنزياد دستور داد ، از بام قصر او را پرتاب كنند و وى جان به جانآفرين تسليم كرد . « 1 »
امام حسين ( ع ) و حُر بن يزيد رياحى
ابنمسكويه مىنويسد :
موقعى كه امام حسين ( ع ) به شراف رسيد . . . با سپاهيان حُر روبهرو شدند . لشكر حر چادر بهپا كردند و چون سخت تشنه بودند امام دستور داد به آنها آب دادند و براى آنان سخن گفت و فرمود : شما مرا دعوت كرديد و به خاطر دعوت شما آمدهام . بنابراين اگر بر عهد خويش هستيد من آمادهام و گرنه به همانجا كه بودم برمىگردم . مردم ساكت شدند . امام به حر فرمود : آيا تو با جمع خود نماز مىخوانى ؟ پاسخ داد : خير ، به تو اقتدا مىكنيم و نماز ظهر را به امامت حضرت ( ع ) خواندند و ديگر بار امام ( ع ) سخنان قبل را تكرار كرد . حر پاسخ داد : ما از كسانى كه نامه نوشتهاند ، نيستيم و از اين نامهها خبرى نداريم و مأموريم كه تو را به كوفه نزد ابنزياد ببريم . امام ( ع ) فرمود : مرگ براى تو از اينكار آسانتر است ! و به يارانش اشاره كرد حركت كنند .
لشكريان حر مانع شدند . امام فرمود : مادرت ( ع ) به عزايت بنشيند ! چه مىخواهى ؟ حر پاسخ داد : هر كس جز تو نام مادرم را مىبرد به او جواب مىدادم ، ولى درباره مادر تو جز خير و خوبى نمىتوانم بگويم .
امام ( ع ) فرمود : چه قصدى دارى ؟ پاسخ داد : بايد نزد ابنزياد برويم . امام ( ع ) فرمود : در اين صورت با تو موافقت نخواهم كرد . حر گفت : من به جنگ با تو مأمور نيستم . حال كه چنين است راهى را پيش گير كه نه به كوفه و نه به مدينه رود ! و امام ( ع ) پذيرفت .
در اين حال چهار نفر از طرف كوفه به امام حسين ( ع ) پيوستند و حر
هامش
( 1 ) . ابنمسكويه ، تجارب الامم ، ج 2 ، ص 57 .