[ داستان شمارهء ] : 42
شخصى براى من حكايت كرد كه در قريهاى از قراء . . . ( كذا ) ميمونى را در خانهء يكى از بازرگانان ديده بود كه به ارباب خود خدمت مىكرد در خانه را به روى واردين مىگشود و پشت سر او در را مىبست خانه را جاروب مىكرد آتش زير ديگ را مىافروخت و در موقع لزوم هيزم بر آن مىافزود و با دهان خود بر آن مىدميد تا افروخته گردد مگسها را از روى غذا مىراند و ارباب خود را با بادزن باد مىزد
[ داستان شمارهء ] : 43
از ديگرى شنيدم در ظفار كه يكى از شهرهاى يمن است آهنگرى ميمونى داشت كه در تمام روز در دكان او كورهء او را مىدميد و بدينگونه پنج سال در خدمت او بود . هم او مىگفت چندين سفر كه بدان مكان رفتم همان ميمون را نزد آهنگر مىديدم .
[ داستان شمارهء ] : 44
ديگرى مىگفت : ميمونى در خانهء مردى از اهالى يمن بود .
مرد گوشتى را كه از بازار خريده بود به خانه آورد و به ميمون سپرد تا از آن حفاظت كند ، ازقضا لاشخوارى از هوا نازل شد و گوشت را از برابر ميمون ربود و به هوا برد ميمون متحير و سرگردان ماند . در آن خانه درختى بود ، ميمون به آن درخت بالا رفت و در قلهء آن سرش را به زير و سرين خود را به هوا نگاه داشت دو دست را نيز به دو طرف سرين