مردم بازگشت و خطاب به آنها گفت : هر كس محمد را مىپرستيد ( بداند كه ) محمد مرده است و هر كس خداى را مىپرستيد خداوند زنده است و مرگ ندارد . و آيهء
« إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ »
را بر مردم تلاوت كرد ؛ عمر بن الخطاب كه تا آن هنگام مثل چشمهاى در جوش و خروش بود ، آرام گرفت و به اتفاق ابو بكر و گروهى از مهاجرين به جايى عزيمت كردند و از آنجا به سقيفه بنى ساعدة شدند كه انصار پس از آنكه دانستند مهاجرين عليه صاحبان شرعى خلافت دست به يكى شدهاند و ممكن است در اين كار موفق هم بشوند ، در آنجا به بحث در اين موضوع مىپرداختند ميان دو طرف بحثهاى گستردهاى در گرفت و بالاخره همان گونه كه در كتاب خود « سيرة المصطفى ( ع ) » به تفصيل از آن سخن گفتيم به نفع ابو بكر پايان يافت .
على ( ع ) و گروهى از ارجمندترين صحابهها به چيزى جز پيامبر و كفن و دفن او نمىانديشيدند ، فاطمه دم بدم از عظمت مصيبتى كه بر او وارد شده بود از حال بىحال مىشد و هنگامى كه جسد پيامبر به خاك سپرده شد خود را به طرف آن كشاند و به رويش افتاد و از حال رفت و بنا به آنچه در روايت بخارى آمده وقتى به هوش آمد مشتى از آن خاك برگرفت و به چشمانش كه از بسيارى اشك خونرنگ شده بود نزديك ساخت و در حالى كه آن را مىبوييد مىخواند :
- چه مىشود كسى را كه تربت احمد ( پيامبر ) را بو كشد آيا هميشه و همواره درد و مصيبت به مشامش مىخورد ؟
- بر من مصيبتهائى وارد آمد كه اگر بر روزها وارد مىآمد تبديل به شب مىگرديدند .
مسلمانان گرد آمده با گريههاى او به گريه مىافتادند و دلهاشان پاره پاره مىشد .
او را مىديدند كه خاك را با دست زير و رو مىكند و بويش مىكشد و بدان خيره مىشود تو گويى از اين دنيا مأيوس گرديده است و اين ابيات مىخواند .
- ما ترا همچون زمينى كه شترش را گم كند ، گم كردهايم و از آن هنگام كه از ما غايب شدى وحى و كتاب نيز غايب شدهاند .
- اى كاش پيش از تو با مرگ روبرو مىشديم تا ديگر به خاك سپرده نمىشده و از ما دور نمىگرديدى .
آنگاه رو به سوى انس بن مالك كرده و گفت : اى انس ! چگونه دلتان آمد كه بر روى جسد رسول خدا خاك بريزيد ؟ پس از پدرش ، هفتاد و پنج روز و به روايت