تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
او باز گفت : اين كار را نخواهم كرد . تا اينكه يكى ( از مشركين ) بنام مكرز گفت : ما به او پناه مىدهيم . ابو جندل فرياد زد : اى گروه مسلمانان ! آيا من كه مسلمان نزد شما آمده‌ام به سوى مشركان برگردم ؟ آيا نمىبينيد كه در راه اسلام چه شكنجه‌ها ديده‌ام ؟ و هنوز وسائل و بند آن شكنجه‌ها همراه من است . در اينجا بود كه عمر بن خطّاب گفت : « سوگند به خدا در نبوّت محمد ( ص ) شك نكردم مگر آن روز كه نزد رسولخدا ( ص ) رفتم و گفتم : آيا تو پيامبر خدا نيستى ؟ » . فرمود : آرى من پيامبر خدا هستم . گفتم : آيا ما بر حق نيستيم و دشمنان ما بر باطل نيستند ؟ فرمود : آرى چنين است . گفتم : پس چرا يكنوع خوارى و ذلّت بر دين ما وارد كردى ؟ فرمود : من رسول خدا هستم و از فرمان او سرپيچى نمىكنم ، او ياور من است . گفتم : آيا آنچه را كه تو به ما خبر دادى كه ما به زودى كنار كعبه مىرويم و آن را طواف مىكنيم ، حق نيست ؟ فرمود : آرى حق است ، آيا من به تو خبر دادم كه امسال به طواف كعبه مىپردازيم ؟ گفتم : نه . فرمود : بدان كه تو نزد كعبه مىآئى و آن را طواف مىكنى ( و اين موضوع حتما واقع مىشود ) . آنگاه رسول خدا ، گوسفند ( يا شترى ) قربان كرد ، و تيغ تراش را طلبيد و مقدارى از موى خود را چيد و از احرام بيرون آمد . سپس زنان مسلمان به پيش آمدند كه آيه 10 سورهء ممتحنه در اين مورد نازل گرديد :
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى ) — صفحة 261 | الشيخ عباس القمي / محمد محمدى اشتهاردى