ماجراى حفر چاه زمزم :
يكى از كارهاى عبد المطّلب اين بود كه : چاه زمزم را حفّارى و نوسازى نمود كه جريان آن از اين قرار است :
[ چاه زمزم كه در كنار كعبه واقع شده از يادگارهاى حضرت اسماعيل ( ع ) است ، كه خداوند با آب آن ، اسماعيل را سيراب كرد ، دودمان « جرهم » خود را سرپرست و صاحب آن چاه مىدانستند ، جرهميان در زمان قصىّ بن كلاب جدّ چهارم پيامبر ( ص ) بر اثر اختلاف با قريشيان ، از مكّه كوچ كردند ، و اشياء گرانبهائى را در ميان چاه زمزم دفن كردند و آن چاه را با خاك پوشاندند ] .
قبيله « جرهم » هنگام كوچ از مكّه ، دو آهوى كعبه ( كه از طلا بود ) و حجر الاسود را در آن چاه دفن نمودند .
عبد المطّلب در عالم خواب ( از طرف خدا ) مأمور شد كه آن چاه را حفّارى و نوسازى كند ، و در همان عالم خواب ، مكان آن چاه را بين قرارگاه دو بت قريش بنام آساف و نائله در محلى بين سرگين و خون كه در آنجا صداى كلاغى شنيده مىشود ، به او نشان دادند .
عبد المطّلب با پسرش حارث كه غير از او پسر ديگرى نداشت ، به همان محل كه قربانگاه قريشيان بود و آنها شتر قربانى خود را كنار بتهايشان قربان مىنمودند ، آمدند ، و ديدند كه صداى كلاغ در آنجا بلند است ، همانجا را كندند ، وقتى كه به دهانهء چاه ، دست يافتند ، عبد المطّلب تكبير گفت ، قريشيان فهميدند كه عبد المطّلب به مقصود نائل شده است .
آنها نزد عبد المطّلب آمده اعتراض كردند و گفتند : اين چاه ، مال پدرمان اسماعيل ( ع ) است و ما در آن حق داريم ، و ما را در آن شريك گردان .
عبد المطّلب جواب رد به آنها داد و گفت : اين موضوع به من اختصاص دارد و شما حقّى نداريد .