در مثل گفته شده است كه « بدبخت ميهمان براجم است » ( انّ الشقىّ وافد البراجم ) [ 1 ] و دريدى در قصيدهء خويش او را ياد كرده است آنجا كه پادشاهان را وصف كرده سپس مىگويد :
آنگاه فرزند هند كه در روز « اوارة » / آتش او ، تميم را سوخت [ 2 ] .
و همين عمرو است كه طرفه را كشت و المتلمس نجات يافت و گفت :
از اين دو آن كس كه صحيفه را داشت ، مرد / ولى متلمس زندگى خود را نجات بخشيد .
آنگاه پس از وى ابو قابوس نعمان بن منذر بن امرء القيس ، كه صاحب نابغه است ، پادشاه شد و هم اوست كه عبيد بن ابرص شاعر و عدى بن زيد عبادى را كشت و خسرو پرويز او را كشت .
و اين است داستان ابو قابوس نعمان بن منذر
گويند وى دو روز خاص داشت ، روز خشم كه هر كس را در آن روز مىديد مىكشت و روز خوش كه هر كس را در آن روز مىديد صله مىداد . در يكى از روزهاى خشمش عبيد بن ابرص بر وى وارد شد و او از اين كار آگاه نبود و او را در قصيدهاى ستوده بود . هنگامى كه آگاهى يافت كه روز بدى را انتخاب كرده زبانش در سخن گفتن به لرزه افتاد . سپس آنگاه كه او را براى كشتن مىبردند ، گفتند قصيدهات را بخوان . گفت :
اينك اندوه ، راه شعر را فرو بسته است ( حال الجريض دون القريض ) . و اين سخن او ضرب المثل شد . آنگاه گردنش را زدند .
و اما عدى بن زيد - كه مترجم خسرو پرويز و نويسندهء عربى او بود - كسى است كه در راه فرمانروايى نعمان كوششها كرد و نزد ابرويز از جلادت و غناى او سخنها گفت تا وى را فرمانرواى عرب گردانيد . نعمان را سخت آمد كه كسى را بر وى منّتى باشد يا حقى بر گردن وى باشد . پس او را به زندان افكند و او در زندان وى شعرها گفت و او را اندرز داد و مهربانى او را برانگيخت و او خود در ميان كتابخوانان ، يكى از فرزانگان
هامش
[ 1 ] ضرب المثلى است در مورد كسى كه خود را به طمعى در هلاكت مىافكند . رجوع شود به ثمار القلوب ثعالبى .
[ 2 ] از مقصورهء ابن دريد است و در نسخهء اصلى « اوارات » بوده و هوار نمىدانم چرا به « اواره » تصحيح كرده ، در صورتى كه در متن قصيده و شرح خطيب نيز « اوارات » است . هوار متوجه موزون بودن اين عبارت نشده است و به صورت نثر آن را چاپ كرده است . رجوع شود به شرح مقصوره ، چاپ دمشق 1961 ، ص 81 .