در يادكرد اختلاف مردم در اين داستان
در بعضى اخبار آمده كه ابراهيم چون اسماعيل و هاجر را به جايگاه كعبه نهاد و بازگشت ، هاجر روى به دو كرد و گفت : ما را به كه مىسپارى ؟ گفت : به خدا . هاجر گفت :
خدا ما را بسنده است . و باز گرديد و نزد فرزندش اقامت گزيد تا آنگاه كه آبشان تمام شد و نوشيدنى ايشان منقطع گرديد ، پس بر صفا بالا رفت تا ببيند آيا كسى يا چشمهاى مىبيند ، و هيچ چيز نديد . خداى خويش را خواند و از او طلب آب كرد و سپس فرود آمد ، تا به مروه رسيد و همين كار را كرد . سپس آواى جانوران درنده را شنيد و هراسان فرزندش گرديد . با شتاب بسيار به سوى اسماعيل رفت ، ديد در ميان چشمهاى كه از زير ران يا پاشنهء پايش برجوشيده ، دستش با آب بازى مىكند . بعضى گفتهاند كه جبرئيل آمد و با پاى خويش زد تا آب جوشش كرد و در اين باره ، صفيه دختر عبد المطلب ، گويد :
ماييم كه براى حاجيان چاه زمزم را حفر كرديم / تا پيامبر خداى ( اسماعيل ) در آن جايگاه با حرمت سيراب شود / و جاى پاى جبرئيل است كه پيوسته آب جريان دارد .
و هاجر آنجا را گود كرد . و روايت شده كه اگر آن را ديوار نكرده بود چشمهاى گوارا بود .
بعضى در اين باره گفتهاند :
و هاجر آغاز نهادن آن سنگها بر آن آب كرد / و اگر آن را رها كرده بود ، آبى پيوسته جارى مىبود .
بعضى اين امر را منكر شدهاند و معتقدند كه اسماعيل با كوشش و يارى گرفتن از آلت حفر ، ساخته است . و گفتهاند ممكن است كه آب زود بيرون آمده باشد ، چرا كه دره ژرف است و آبرفت سيلها . و اين از آسانترين كارها و سهلترين آنهاست ، اگر اسماعيل آن را حفر كرده باشد يا براى او حفر كرده باشند يا به عنوان معجزه و كرامت ، چشمه خود برجوشيده باشد . هيچ چيز از اينها در كتاب نيامده و چنان كه آورديم در اخبار نقل شده و خداى داناتر است .
داستان اسحاق
واقدى گويد ساره اسحاق را در ميان عماليق در شام زاد و ايشان كنعانياناند و ميان او و اسماعيل سى سال فاصله بود . در كتاب ابى حذيفه آمده است كه اسماعيل از اسحاق ده سال بزرگتر بوده است و اسحاق با ربقا دختر بوهر ازدواج كرد و عيصو و