خطبه خود فرمود :
« من دو گرانمايه ميان شما مىگذارم كتاب خدا و عترتم اهل بيتم را و خداى لطيف مرا خبر داد كه اين دو از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند . بر آن دو پيشى نگيريد كه هلاك مىشويد و از آن دو واپس نمانيد كه هلاك مىشويد . چيزى به آنها نياموزيد كه آنها از شما آگاهترند . »
آنگاه فرمود : « آيا مىدانيد كه من از همه مؤمنان بر نفس مؤمنان اولى و مقدمتر هستم ؟ »
مردم بانگ برآوردند : آرى يا رسول اللّه !
در اين گاه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليه السلام را گرفت و او را بلند كرد به طورى كه زير بغل هر دو نمايان شد ، آنگاه فرمود : « خداوند مولاى من است و من مولاى شما هستم ، هر كس كه من مولاى او هستم اين على مولاى اوست . »
پس از آن دست به دعا برداشت و فرمود :
« اللّهمَّ والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداه وَ انصُر مَن نَصَرَه وَ اخْذُل مَن خَذَلَه . »
خدايا دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن شمار و ياورش را يارى كن و واگذارندهاش را خوار فرما .
پس از تعيين على عليه السلام به مقام ولايت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله ، اين آيه نازل شد :
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ
الْإِسْلامَ دينا ؛
امروز دين شما را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و دين اسلام را برايتان پسنديدم .
پس از آن پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامه سياه خود را كه هفت دور سر بود و نامش را « سحاب » ناميده بود و در مراسم خاصى مانند روز فتح مكه بر سر مىنهاد ، بر سر على عليه السلام بست .
آنگاه صحابى عمر بن الخطاب به آن حضرت چنين تبريك گفت :
بَخٍّ بخٍّ لَك يا عَلى أصبحتُ مَولاىَ وَ مَولى كُلّ مُؤمنٍ و مُؤمِنة ؛
بَه بَه بِه تو اى على كه مولاى من و مولاى هر مؤمن و مؤمنهاى گرديدى .
در داستانى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود :
علىُّ مِنّى و أَنا مِنْ عَلىّ ، لا يُؤَدّي عَنّي الّا أَنا أو عَلى ؛