همينكه يعقوب عليه السّلام به قصد بيت المقدس خارج شد و اين خبر ببرادرش عيص رسيد عيص با جميع لشكر خود خارج شد كه از آن حضرت استقبال نموده او را بكشد ، موقعى كه اين خبر به حضرت يعقوب رسيد هديهاى براى عيص فرستاد تا بوسيلهء آن مشمول الفت و مهربانى عيص واقع گردد و نامهاى براى عيص نوشت كه مضمون آن اين بود : من بندهء تو يعقوب هستم .
وقتى كه عيص آن نامه را قرائت كرد نسبت به حضرت يعقوب مهربان شد و لشكر خود را از اطراف خود متفرق كرد ، همينكه حضرت يعقوب به عيص نزديك شد فرزندان خود را از خوف عيص در اطراف خود جمع كرد و فرمود : هر وقت كه عيص خواست به من نزديك شود او را مانع شويد ، و فرزندان يعقوب عليه السّلام خيلى دلير بودند ، موقعى كه عيص ميخواست نزد يعقوب بيايد او را مانع ميشدند .
روايت شده : عيص تسليم شد كه اگر برادرش يعقوب هم تسليم شود با او معانقه كند و بدين وسيله گلوى يعقوب را فشار دهد و او را خفه كند ولى بعيص گفتند : از پيغمبر خدا دورى گزين و بدين لحاظ عيص را ترس و رعبى عارض شد .
پس حضرت يعقوب عليه السّلام داخل بيت المقدّس شده مشغول نماز گرديد و فرزندان دوازدهگانهء او با مؤمنين در اطرافش بودند و عيص هم در گوشهاى مانده آنان را مينگريست . چون شب فرا رسيد پرده از جلوى چشم عيص ردّ شد ديد كليّهء ملائكهء شب از آسمان نزول و صعود ميكنند و بر حضرت يعقوب عليه السّلام سلام كرده مشغول تسبيح و تهليل تقديس « 1 »
هامش
( 1 ) تسبيح : سبحان اللّه گفتن ، تهليل : لا إله الا اللّه گفتن ، تقديس خدا را به پاكى ياد كردن . مترجم .