بسيار خوب و پاكيزه ميشد ، من مبلغ ( 200 ) دينار شماره كردم كه براى آن حضرت بفرستم ، پسر عموى من اسماعيل هم اموالى نزد من فرستاد كه با نامه و اموال خود براى امام عسكرى عليه السّلام بفرستم ، من مال پسر عمويم را از مال خودم جدا نكردم .
آن حضرت در جوابم نوشت : آنچه را كه تو و پسر عموى تو اسماعيل كه قوم و خويش تو است بواسطهء تو براى ما فرستاد رسيد .
43 - از جعفر بن محمّد بن موسى روايت شده كه گفت : من در سرّمنرأى سر راه نشسته بودم ، امام حسن عسكرى عليه السّلام در حالى كه سوار بود از نزديك من عبور كرد ، من بىاندازه مايل بودم كه پسرى داشته باشم ، با خود گفتم : آيا مىشود كه من فرزندى داشته باشم ؟ آن حضرت با سر مبارك خود به من اشاره كرد : آرى ، با خود گفتم : آيا پسر است بسر اشاره كرد : نه ، بعد از آن زوجهء من حامله شد و دخترى آورد .
44 - از محمودى روايت شده كه گفت : در آن موقعى كه امام حسن عسكرى از زندان معتمد خارج شد خط آن حضرت را ديدم كه نوشته :
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ
« 1 » .
45 - از احمد بن اسحاق روايت شده كه گفت : من در حضور امام حسن عسكرى عليه السّلام رفتم ، آن حضرت به من فرمود : حال شما با اين شك و ترديدى كه مردم دارند چگونه است ؟ .
هامش
( 1 ) سورهء صف ، آيهء « 8 » يعنى ميخواهند كه نور خدا را با دهانشان خاموش كنند ، خدا نور خود را كامل مىكند و لو اينكه كافران را خوش نيايد - مترجم .