كردم ، ظرف آب هم در همان موضعى بود كه پسرم نهاده بود ، ظرف آب را برداشتم و برگشتم ، از اين جريان چيزى نفهميدم ، وقتى كه بقافله رسيدم ديدم امام على النقى عليه السّلام در انتظار من است ، آن حضرت لبخندى زد و به من چيزى نگفت ، من هم چيزى به آن بزرگوار نگفتم فقط از جريان ظرف آب پرسش كرد ، من جواب گفتم كه آن را پيدا كردم .
يحى بن هرثمه ميگويد : روز ديگرى كه آفتابى و بسيار گرم بود و ما زير آفتاب بسيار سوزندهاى بوديم امام على النقى عليه السّلام از جاى خود حركت كرد ، لباس بارانى را پوشيد ، دم اسب آن حضرت گره زده بود ، زير آن بزرگوار ( يعنى به پشت اسب ) نمدى گسترده بود اهل قافله ( از عمل آن حضرت ) تعجب كرده خنديدند ، گفتند : اين مرد حجازى موقع آمدن باران را نميداند ؟ ! .
همينكه چند ميلى راه رفتيم ابر تاريكى از طرف قبله پيدا شد .
بسرعت بالاى سر ما قرار گرفت ، باران شديدى نظير دهانه مشگ بر سر ما ريزش كرد كه نزديك بود تلف و غرق شويم ؛ باران به نحوى شديد شد كه آب از لباسهاى ما به بدنمان سرايت كرد ، كفشهاى ما پر از آب باران شد ، باران از آن سريعتر بود كه ما بتوانيم پياده شويم و نمد اسبها را برداريم ، ما ( نزد امام عليه السّلام ) رسوا شديم ، آن حضرت از روى تعجب به كار ما لب خند ميزد .
يحى بن هرثمه گويد : در يكى از منزلها زنى كه پسرش دچار چشم درد شده بود دائما اظهار ذلت ميكرد و ميگفت : مرا نزد آن مرد علوى كه با شما مىباشد راهنمائى كنيد تا براى چشم پسر من دعا
اثبات الوصية لعلي بن أبي طالب ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 438
مساهمون: المسعودي
ص٤٣٨