آهو ميگويد : من نزد فلان شخص قرشى هستم و بچهاى دارم كه از من گرفته شده ، مدت يك شب و روز است كه به آن غذا ندادهاند .
امام زين العابدين عليه السّلام نزد آن شخص قرشى فرستاد ، او را حاضر كردند ، طلب بخشش آن آهو را با بچهاش از او كرد ، غذا آوردند به آن آهو داد ، آنگاه امر كرد تا به طرف صحرا رود ، راه آن حيوان را باز كردند ، او همهمه كنان با بچهء خود بسوى بيابان رفت .
على بن الحسين عليه السّلام فرمود : نفهميديد آن آهو چه ميگفت ؟ گفتند :
نه ، فرمود : در حق ما دعا ميكرد .
6 - روايت شده : شخصى در آن موقعى كه ياران زين العابدين در حضور آن حضرت بودند نزد آن بزرگوار آمد ، على بن الحسين عليه السّلام فرمود : تو كيستى ؟ گفت : من مرد منجّم و ستارهشناسى هستم ، امام به او نظرى كرد و فرمود : مايلى ترا بسوى مردى راهنمائى كنم كه از وقت ورود تو تا به حال بچهارده هزار عالم عبور كرده ؟ ستارهشناس گفت : آن مرد كيست ؟ امام فرمود : اگر بخواهى ترا از آنچه كه امروز خوردى و آنچه در خانهء خود ذخيره كردى آگاه نمايم ؟ گفت :
بىميل نيستم . امام فرمود : تو امروز ملخهائى را كه بوسيلهء سرما مرده بودند خوردى ، در منزل تو بيست دينار وجود دارد كه سه دينار از آن دينار خانگى است .
مرد ستارهشناس گفت : شهادت مىدهم كه تو حجت بزرگ و كلمهء تقواى خدائى « 1 » . امام عليه السّلام فرمود : تو هم دوستى هستى كه
هامش
( 1 ) كلمهء تقواى خدا يعنى بسم اللّه الرحمن الرحيم - المنجد .