بين من و تو تفرقه افتاد اين بود كه تو به من حرام شده بودى ، آنگاه آن مدّتى را كه خدا خواست در آن حال بسر بردند و جبرئيل نازل شد .
جريان حجّ آدم عليه السّلام و جمع بين او و حوّاء و تولّد هابيل و قابيل و نشو و نماء آنها همانطور است كه ( در كتابهاى ديگر ) گفته شده است .
شغل هابيل چوپانى بود و قابيل به امر زراعت اشتغال داشت « 1 » آدم عليه السّلام به آنها گفت : من دوست دارم كه شما قربنا الى اللّه ( چيزى را ) قربانى كنيد شايد از شما قبول شود و به جهت آن چشم من روشن گردد .
هابيل رفت و از بين گوسفندان خود قوچ بزرگى را آورده در راه خدا قربانى كرد ولى قابيل رفت پستترين طعام و محصول زراعتى را آورده در راه خدا قربانى نمود ، خداى تعالى قربانى هابيل را مقبول و قربانى قابيل را مردود فرمود .
قابيل بر هابيل رشك برد و اظهار عداوت نمود و سنگى را بر گرفته آن قدر بر سر هابيل كوبيد تا او را كشت و قصّهء كلاغ و دفن ( كلاغ ديگر ) همانست كه خدا در قرآن فرموده است .
قابيل به تنهائى پيش آدم عليه السّلام مراجعت كرد همينكه آدم عليه السّلام هابيل را با او نديد پرسيد : برادر خود را چه كردى ؟ ! قابيل گفت :
مگر مرا براى نگهبانى پسر خود فرستادى ؟ آدم عليه السّلام بقابيل فرمود :
هامش
( 1 ) اين روايت با اندكى اختلاف در تفسير قمى مرقوم است - مترجم .