بتكده رسيد ، خدمتگزار آنجا گفت : چه مىخواهى ؟
گفت : پيامبر به من امر كرده كه اينجا را خراب كنم .
گفت : نمىتوانى .
عمرو گفت : چرا نمىتوانم ؟
گفت : از اين صنم حمايت مىشود .
گفت : واى بر تو ، تا كنون بر باطل بودهاى . مگر اين بت ، مىشنود و يا مىبيند ؟ ! هرگز !
عمرو نزديك رفت و بت را در هم شكست و به يارانش دستور داد . خزانهء نذورات و هدايا را زير و رو كردند . چيزى نيافتند و اثرى از بتخانه باقى نگذاشتند . به خدمتكار سواع گفت :
اكنون چگونه ديدى ؟
گفت : به خداى يكتا ايمان آوردم .
( 1 ) 3 - باز در همان ماه ، پيامبر - صلّى اللّه عليه - سعد پسر زيد اشهلى را با بيست تن از سواركاران مبارز ، براى برچيدن بت « منات » در منطقهء مشلّل ، در اطراف قديد ارسال داشت .
منات ، بت مخصوص طوايف : اوس ، خزرج ، غسّان و قبايل ديگر بود . سعد كه به آن بتخانه رسيد ، پردهدارش گفت : چه مىخواهى ؟
گفت : اين بت را سرنگون مىكنم .
گفت : اين تو و آن بت منات .
سعد پيشتر رفت . زنى برهنهء سياه پوست ژوليده مو و آشفته از بتخانه بيرون جست و شيون و زارى سر داد و سينه مىزد . پردهدار بر سرش داد زد و گفت : منات ! در محاصرهء جمعى از مخالفان هستى . سعد ضربهاى بر پيكر آن زن وارد آورد ، آنگاه به سوى بت رفت و آن را خرد كرد . در خزانهء بت ، چيزى نيافتند .
( 2 ) 4 - آن هنگام كه خالد از سرنگونى بت عزّى بازگشت ، پيامبر در ماه شعبان همان سال هشتم ه او را به سوى طايفهء بنى جذيمه فرستاد تا آنان را به دين اسلام فرا خواند و با آنان از در جنگ درنيايد . خالد به اتفاق سيصد و پنجاه مهاجر و انصار و بنى سليم رهسپار آن ديار شد .
وقتى به آنجا رسيد ، مردم را به دين اسلام دعوت نمود . آنان در جواب - به خوبى -
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي ) — صفحة 514
مساهمون: صفي الرحمان مباركفوري
ص٥١٤