« به جانت قسم ! آن وقت كه پرچمى برمىداشتم تا نيروى بت لات بر سپاه تو پيروز گردد ؛ هم چون كسى بودم كه : در تاريكى شب و در بيابان سرگردانى گم گشته باشد . اكنون وقت آن است كه دستم گرفته شود ، تا بر سر راه آيم .
راهنمايى - جز نفس خويش - مرا راه نشان داد و آن كس كه راه خدا را به من نمود كه من او را از هر درى رانده بودم . . . » « 1 »
پيامبر دستى بر سينهاش زد و گفت : تو مرا از هر درى راندى و تبعيد كردى . « 2 »
( 1 )
رسيدن لشكر اسلام به مرّ الظهران
پيامبر و مسلمانان روزهدار بودند و به راه خود ادامه دادند تا بر سر آبى به نام « كديد » ، ميان عسفان و قديد ، فرود آمدند و افطار كردند ؛ سپس به راه افتادند تا در نيمههاى شب به مر الظهران ، صحراى معروف به « وادى فاطمه » رسيدند . پيامبر به مسلمانان دستور داد ده هزار آتش برافروختند . رياست نگهبانان لشكر - در آن شب - به عهدهء عمر بن خطاب بود .
( 2 )
ابو سفيان در خدمت پيامبر
عباس - رض - پس از فرود آمدن مسلمانان در مرّ الظهران ، بر استر سفيد پيامبر سوار شد و در صدد يافتن هيزمشكن و يا صحرانوردى بود كه به قريش خبر دهد تا از شهر بيرون آيند و پيش از ورود پيامبر به مكه از او التماس كنند ، تا آنان را امان دهد . و از طرفى ديگر ، خداوند ، همهء درهاى خبر آمدن پيامبر را بر قريش بسته بود و بىقرار و چشم انتظار به سر مىبردند .
هامش
( 1 ) -لعمرك إنّى حين أحمل راية * لتغلب خيل اللّات خيل محمّدلكالمدلج الحيران أظلم ليله * فهذا اوانى حين اهدى فأهتدىهدانى هاد غير نفسى و دلّنى * على اللّه من طرّدته كلّ مطّرد . . .( 2 ) - ابو سفيان پسر حارث ، مسلمانى نيككردار و درستكار بود . گويند : از روزى كه به اسلام گرويد ، به خاطر شرم و ادب ، در برابر پيامبر ، سربلند نمىكرد . پيامبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - او را دوست مىداشت و بهشتى بودنش را شهادت داده بود و مىگفت : از خدا مىخواهم ، براى حمزه - رضى اللّه عنه - جانشين شايستهاى گردد . وقتى مرگش فرا رسيد ، گفت : بر من زارى نكنيد ؛ به خداى بزرگ ! از روزى كه اسلام آوردهام ، خطايى بر زبان نياوردهام . ( زاد المعاد ) .