( 1 ) مسئول بردن اين نامه ، عمرو پسر عاص - رضى اللّه عنه - بود ، مىگويد : به سوى عمان به راه افتادم ؛ وقتى به آنجا رسيدم ، نزد عبد - كه از جيفر برادرش شكيباتر و نرمخوتر بود - رفتم و گفتم : من از طرف پيامبر خدا [ در مدينه ] نزد تو و برادرت آمدهام .
او در پاسخ گفت : برادرم از هر جهت از من برتر است ، تو را به او معرفى مىكنم كه او نامه را بخواند . عبد گفت : راستى ، ما را براى چه هدفى دعوت مىكنى ؟
گفتم : شما را به سوى آفريدگار يكتاى بىنياز فرا مىخوانم ؛ تا از همهء خدايان باطل دورى گزينيد ، و گواهى دهيد كه محمد ، بنده و فرستادهء اوست .
گفت : اى عمرو ! تو فرزند مرد بزرگوارى چون عاص هستى ، كه او رئيس طايفه است . آيا موقعيّت پدرت [ در برابر دعوت محمد ] چگونه بوده است تا ما هم از او پيروى كنيم ؟
گفتم : پدرم پيش از آن كه به پيامبر ايمان بياورد فوت كرده است . من بسيار دوست داشتم ، به پيامبر بگرود و دين مبين اسلام را تصديق كند . من هم [ در اول ] بر سر اعتقاد پدر بودم ؛ تا خداوند هدايتم فرمود و به اسلام گرويدم .
( 2 ) گفت : كى دين اسلام را پذيرفتى و در كجا ؟
گفتم : به تازگى . در حبشه نزد نجاشى كه او نيز به پيامبر ايمان آورده است .
گفت : عكس العمل ملّت پادشاه حبشه چه بود ؟
گفتم : آنان نيز - به تبعيّت نجاشى - به اسلام گرويدند .
گفت : آيا اسقفها ( علماى مسيحى ) و رهبانان هم اسلام را پذيرفتند ؟
گفتم : البته !
گفت : مواظب سخنت باش . عمرو ! چه مىگويى ؟ براى انسان ، هيچ صفتى بد بدنامكنندهتر و زشتتر از دروغ نيست .
گفتم : دروغى نگفتهام و دروغگويى و ياوهسرايى در آيين ما حرام است .
هامش
الهدى ، أما بعد ، فإنّى أدعو كما بدعاية الإسلام ، أسلما تسلما ، فإنّى رسول اللّه إلى الناس كافة ، لأنذر من كان حيّا و يحقّ القول على الكافرين ، فإنّكما إن أقررتما بالإسلام ولّيتكما ، و إن أبيتما أن تقرّا بالاسلام فإنّ ملككما زائل ، و خيلى تحلّ بساحتكما و تظهر نبوّتى على ملككما .