متفرقشان كن و كسى از آنان را [ روى زمين ] باقى مگذار . ( 1 ) سپس اين ابيات را سرود :
[ در مكه ، همهء گروهها به دور من جمع شدند و قبايل ديگر را نيز گرد كردند .
آنان فرزندان و زنانشان را ( براى نمايش ريختن خونم ) فرا خواندند و مرا ( براى اعدام شدن ) به ساقهء بلند و تنومند درخت خرما نزديك گردانيدهاند .
شكايت غربت ، رنج و مشقت ، بىكسى و گرد آمدن دستههاى ( دشمن ) را براى كشتنم ، پيش خدا مىبرم .
اى صاحب آسمان ! براى رسيدن به آرزو صبورم گردان . مرا پاره پاره كردهاند و از جان دست شستهام .
اين قوم ، مرا ميان كفر و مرگ مخيّر كردند . چشمانم بدون مجراى اشك ، سيلان مىكند .
همين كه در راه اسلام و به مسلمانى كشته مىشوم ؛ هيچ باكى ندارم كه چگونه كشته شوم .
همهء اينها در دست خداست و اگر بخواهد ، اعضاى قطعه قطعهء اندامم را مبارك مىگرداند . ] « 1 »
( 2 ) ابو سفيان به خبيب گفت : اگر به جاى تو ، محمد نزد ما مىبود و گردنش را مىزديم و تو در ميان خانوادهات مىزيستى ؛ بهتر نبود ؟ جواب داد : خير ! سوگند به خدا هرگز دوست ندارم در منزل خود نيز خارى به پايش فرو رود و پيامبر را بيازارد « 2 »
او را به دار آويختند و كسى را نگهبان جسدش كردند . عمرو پسر اميه ضمرى آمد و با تدبيرى زيركانه شب هنگام او را پايين آورد و برد و دفن كرد ، عقبه پسر حارث عهدهدار كشتن خبيب شد ؛ چون حارث پدرش در جنگ بدر به دست او به قتل رسيده بود .
هامش
( 1 ) -لقد أجمع الأحزاب حولى و ألّبوا * قبائلهم و استجمعوا كلّ مجمعو قد قرّبوا أبناءهم و نساءهم * و قرّبت من جذع طويل ممنّعإلى اللّه أشكو غربتى بعد كربتى * و ما جمع الأحزاب لى عند مضجعىفذا العرش صبّرنى على ما يراد بي * فقد بضعوا لحمى و قد بؤس مطمعىو قد خيّرونى الكفر و الموت دونه * فقد زرفت عيناى من غير مدمعو لست أبالى حين اقتل مسلما * على اىّ شقّ كان فى اللّه مضجعىو ذلك فى ذات الإله و إن يشأ * يبارك على أوصال شلو ممزّع( 2 ) - ابن هشام و برخى سيرهها ، اين سؤال و جواب را به زيد دثنه ، يار خبيب نسبت مىدهند .