( 1 ) مورخان آشنا به فنون رزم چنين مىگويند : روز يكشنبه [ يعنى ، فرداى همان شب ] ، هشتم ماه شوال همان سال ، مردم را فراخواند تا دشمن را تعقيب كنند و گفت : فقط كسانى كه در نبرد احد بودهاند ، شركت ورزند . عبد اللّه پسر ابى گفت : با شما بيايم ؟ پيامبر فرمود : خير . همهء آن مسلمانان - هر چند زخمى و خسته بودند - آماده گشتند و گفتند : « سمعا و طاعة » . جابر پسر عبد اللّه گفت : اى پيامبر ! من بسيار دوست دارم با تو در ميدان نبرد حضور يابم . پدرم [ در نبرد احد ] مرا نزد خواهرانم به جا گذاشته بود ؛ اكنون به من اجازه بده كه همراهت باشم . پيامبر ، او را اجازه داد .
پيامبر و مسلمانان تا « حمراء الاسد » ، در 8 مايلى مدينه حركت كردند و در آنجا اردو زدند .
( 2 ) در حمراء ، معبد پسر ابى معبد خزاعى خدمت پيامبر آمد و مسلمان شد . برخى گويند :
هنوز مسلمان نشده بود ؛ ولى خود را راز دار پيامبر مىدانست ؛ چون خزاعه و بنى هاشم هم پيمان بودند . معبد گفت : اى پيامبر ! سوگند به خدا ، آن چه كه به يارانت رسيد بر ما گران بود .
آرزوى قلبى من تندرستى [ و پيروزى ] شماست . پيامبر به او دستور داد كه خود را به ابو سفيان برساند و [ با پيامى ] خوار و زبونش كند .
اين پيشبينى پيامبر ، درست در آمد . وقتى مشركان به « روحاء » در 36 مايلى مدينه رسيدند ، همديگر را ملامت مىنمودند . كه هيچ كارى نكردهايم ؛ فقط فرّ و شكوه آنان را هدف قرار داديم و رهايشان كرديم ، حال آن كه بزرگان و زبدگانشان مانده و عليه ما گرد آمدهاند . پس بياييد ، بازگرديم تا بنيادشان را از ريشه درآوريم .
( 3 ) روشن است اين رأى براى كسى كه نيرو و معنويات هر دو طرف را نسنجيده باشد ، بسيار ساده به نظر مىرسيد . به اين دليل ، صفوان پسر اميه ، رهبر قوم از در مخالفت در آمد و گفت :
اى قوم ! چنين كارى نكنيد . من مىترسم كه همهء مردم مدينه [ چه كسانى كه در احد شركت داشته و چه آنان كه حضور نداشتهاند ] عليه شما به پا خيزند . اين انديشه را از سر برون نهيد كه پيروزى [ احد ] از آن شماست . بىگمان اگر از اين تصميم نادم نشويد ؛ آن پيروزى را از دست مىدهيد . اما در برابر رأى اكثر مشركان ، بىاثر ماند و لشكر گرد آمدند تا دوباره ، راه مدينه را
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي ) — صفحة 349
مساهمون: صفي الرحمان مباركفوري
ص٣٤٩