فرود مىآمد ، تكذيب مىكرديم و وحى الهى را قبول نداشتيم . آمدن من به اينجا و با اين تصميم كه اشاره كردى ، جز من و صفوان كسى از آن خبر نداشت . سوگند به خدا يقين دارم آن چه نزد تو مىآيد ، فقط از سوى خداست . خدا را سپاس مىگويم كه مرا به سوى اسلام راه نمود و به اين سو سوق داد . عمير شهادتين را بر زبان آورد . پيامبر [ خطاب به مسلمانان ] گفت :
برادرتان را به دين آشنا كنيد و به او قرآن بياموزيد و اسيرش را آزاد نماييد .
( 1 ) اما صفوان [ در مكه چه مىگفت ؟ چون از اوضاع عمير خبر نداشت ] مىگفت : شما را بشارت باد ، اكنون در روزگارى قرار داريد كه واقعهاى پيش مىآيد و حادثهء تلخ بدر را از ياد شما مىبرد . صفوان - مرتب - از سوارانى كه از راه مىرسيدند ، از عمير سؤال مىكرد . تا اين كه سوارى خبر داد كه عمير مسلمان شده است . صفوان او را سوگند داد كه اين راز را افشا نكند و از آن بهرهبردارى ننمايد .
عمير به مكه بازگشت و مردم را به سوى اسلام فرا خواند . [ و مخالفانش سخت آزارش دادند . ] و مردم بسيارى به وسيلهء او اسلام آوردند .
( 2 )
غزوهء بنى قينقاع
در پيش گفتيم كه پيامبر با يهوديان ، در چند بند پيمان بست و به اجراى آن بسيار علاقه داشت . از سوى مسلمانان هيچ گونه پيمانشكنى و مخالفت به چشم نخورد ؛ اما يهود كه تاريخشان از دغلكارى خيانت ، دورويى و پيمانشكنى پر است نخواستند وفا كنند و شيوهء گذشتگان خود را دنبال كردند و راه دسيسه ، توطئه ، تحريك ، ناآرامى و آشفتگى را در صفوف مسلمانان ، پى گرفتند . اينك نمونهاى از آن :
( 3 ) ابن اسحاق مىگويد : پير مردى يهودى به نام « شاس پسر قيس » بسيار حسود ، كينهتوز و ضد اسلام بود . از كنار چند تن از ياران پيامبر از اوس و خزرج كه در مجلسى گرد آمده و با هم به گفتگو نشسته بودند ، گذر كرد . از انس و الفت و صفا و دوستى آنان - كه در زمان جاهلى دشمن همه بودند - برآشفت و گفت : سران « بنى قيله » در اين سرزمين گرد آمدهاند . به خدا اگر آنها در اينجا ماندگار باشند ؛ از ما آرام و قرار خواهند گرفت . به جوانى يهودى كه همراهش بود ،