مسلمانان چيز ديگرى بود و به اين جواب قانع نگشتند و آن دو ناچار گفتند : « ما از افراد ابو سفيانيم . » مسلمانان هنوز گمان مىكردند كه قافلهء ابو سفيان فرار نكرده است .
( 1 ) پيامبر از نماز فارغ شد و عتاب وار گفت : راست گفتند ، آزارشان داديد ؛ دروغ گفتند ، رهايشان كرديد . [ به يقين بدانيد كه : ] اين دو جوان از لشكر قريشاند .
سپس خطاب به آن دو جوان گفت : دربارهء قريش به من خبر دهيد . گفتند : پشت اين تپهء بزرگ ريگزار و دور [ از مدينه ] مستقرند .
گفت : عدهء آنان چند نفر است ؟
گفتند : نمىدانيم ؛ اما زياد هستند .
گفت : هر روز چند شتر مىكشند ؟
گفتند : روزى نه شتر و روزى ده شتر .
پيامبر گفت : تعدادشان ميان نهصد تا هزار نفر است .
سپس گفت : چه كسانى از بزرگان قريش آمدهاند ؟
گفتند : عتبه و شيبه ، پسران ربيعه ، ابو البخترى پسر هشام ، حكيم پسر حزام ، نوفل پسر خويلد ، حارث پسر عامر پسر نوفل ، طعيمه پسر عدى ، نضر پسر حارث ، زمعه پسر اسود ، ابو جهل پسر هشام ، اميه پسر خلف و [ نبيه و منبّه پسران حجاج ، سهل پسر عمرو ، عمرو پسر عبد ودّ ] از مردان نامدار مكه
پيامبر خطاب به مسلمانان گفت : « اينك مكه جگرگوشههاى خود را به سوى شما انداخته است . » [ يعنى ، به جنگ تمام عيار شما آمدهاند . ]
( 2 )
آمدن باران
خداوند - جلّ جلاله - در آن شب ، بارانى نازل كرد كه براى مشركان بارانى بسيار تند و زيانبار بود و آنان را از پيشروى بازداشت . و براى مؤمنان بارانى آرام و نم نم بود و آنان را - به خوبى - پاكيزه كرد و شستشو داد و وسوسهها و دودليها را - به كلّى - از آنان زدود و برايشان زمين و ريگزارها را هموار و سفت و آمادهء راه رفتن كرد و قدمها را استوار و جايگاهها را