( 1 ) ابو بكر - رضى اللّه عنه - مىگويد : از غار ثور به سوى مدينه حركت كرديم ، و هنوز مردم در صدد دستگيرى ما بودند و جز سراقه پسر مالك [ رئيس قبيلهء مدلج ] كسى به ما نرسيد . به پيامبر گفتم : اين شخص به ما خواهد رسيد . فرمود : اندوه مدار كه خدا با ماست .
سراقه [ پس از دريافت آن نوشته ] بازگشت . ديد كه مردم در جستجوى پيامبر و همراهانش مىباشند . گفت من هيچگونه خبرى ندارم تا اين اندازه تلاش ، شما را كفايت مىكند . [ و آنان را از تعقيب كردن ، بازداشت ] سراقه ، اول براى دستگيرى و نابودى آنان جهد مىنمود ؛ اكنون در صدد حمايت آنان است . « 1 » « 2 »
( 2 ) 4 - پيامبر در مسير مهاجرتش از كنار خيمههاى « ام معبد خزاعى » « 3 » عبور كرد . ام معبد زنى شايسته و زيرك بود كه جلوى در خيمه نگهبانى مىداد و هر كس از آنجا مىگذشت از دادن آب و نان كوتاهى نمىورزيد . از او پرسيدند : خوردنى دارى كه بخريم ؟ گفت : اگر چيزى مىداشتم ، از شما مهمانان كسى برتر و درخور پذيرايى نبود ؛ اما گوسفندان شير ندارند چون خشكسالى است . پيامبر به گوسفندى كه در گوشهء خيمه بود ؛ نظر افكند و گفت : ام معبد ! اين گوسفند چيست ؟
گفت : لاغرى و ناتوانى آن را از گله بازداشته است .
گفت : مگر شير نمىدهد ؟
گفت : ناتوانتر از آن است كه شير بدهد .
گفت : اجازه مىدهى آن را بدوشم ؟
گفت : آرى ، پدر و مادرم فدايت باد ! و اگر مىدانستم كه شير دارد خود آن را مىدوشيدم .
پيامبر - سلام اللّه عليه - با دستان مباركش پستان گوسفند را ماليد و خدا را ياد كرد و دعا
هامش
( 1 ) - زاد المعاد .
( 2 ) - وقتى سراقه يقين داشت كه پيامبر - سلام اللّه عليه - به مدينه رسيده است ؛ تمام آن چه را كه ديده شنيده و بر سرش آمده بود ، به طور دقيق تعريف نمود . جهت آشنايى بيشتر در اين مورد و اشعارى كه ابو جهل عليه سراقه - رضى اللّه عنه - نوشته و نيز اشعارى كه سراقه در جواب او مرقوم داشته است ، به ج 2 سيرهء نبوى ابن كثير ، ص 9 - 248 مراجعه فرماييد . ( مترجم )
( 3 ) - نامش عاتكه بود .