و يقين داشتند كه نابود خواهند شد .
پيامبر عتيبه پسر ابو لهب را نفرين كرد كه سرانجام در سرزمين شام شير او را از پاى درآورد كه خود - در آن حال - مىگفت : به خدا ، نفرين محمد مرا كشت .
ابىّ پسر خلف ، پيامبر را به كشتن تهديد مىكرد . پيامبر مىفرمود - ان شاء اللّه - من تو را خواهم كشت . روز احد پيامبر نيزهاى به گردن ابى زد و زخم نسبتا كوچكى برداشت . ابى مىگفت : محمد در مكه به من گفته بود : « من تو را خواهم كشت . » به خدا اگر به رويم تف كند ، مرا خواهد كشت . [ يعنى ، اگر كمترين زخمى بردارم خواهم مرد . ]
( 1 ) سعد پسر معاذ - در مكه - به ابى گفته بود ؛ از پيامبر شنيدهام كه مىگفت : مسلمانان با تو مىجنگند . او بسيار وحشت مىكرد و تعهد نمود كه از مكه بيرون نرود . روزى كه ابو جهل او را به جنگ بدر فرا خواند ، راهوارترين شتر خريد كه شايد بتواند از ميدان نبرد ، جان سالم به در كند . زنش به او گفت : اى ابا صفوان ! مگر فراموش كردهاى كه برادر يثربىات به تو چه گفت ؟ ابى گفت : مىخواهم فقط كمى آنان را همراهى كنم .
اين است احوال دشمنان پيامبر . اما دوستان و يارانش ، او را به جاى روح و روان و قلب و بينايى خود مىداشتند . به راستى عشق راستين ، همچون آب روان از بالا به پايين ، به سويش روان بود و دلها نيز مانند كشش آهن به طرف آهنربا ، به خدمت پيامبر كشيده مىشد .
« صورت زيباى ظاهرش ، همچون ساير صور [ انسانها ] بود ؛ اما [ در عين حال ] آهنرباى تند و تيز دلهاى مردمان به حساب مىآمد . » « 1 » به دليل همين عشق و فداكارى ، يارانش خشنودند كه گردنشان شكافته شود ؛ ولى كمترين خراش ناخن ، پيامبر را آزار ندهد و يا خارى به پايش نخلد .
( 2 ) ابو بكر صديق روزى [ مردم را به دين اسلام فرا مىخواند كه ] مورد هجوم تند آنان واقع شد . عتبه پسر ربيعه ، با كفش وصلهدار ميخكوب او را مىزد و صورتش را از حالت عادى به در كرد و روى شكمش پريد و آن قدر آزارش داد كه بينى و صورتش از هم تشخيص داده نمىشد . بنى تميم ، ابو بكر را به جامهاى پيچيدند و به خانه بردند و يقين داشتند كه زنده نخواهد
هامش
( 1 ) -فصورته هيولى كلّ جسم * و مغناطيس افئدة الرّجال .