گفت : منم .
( 1 ) گفت : پس سومى را بياب
هشام گفت : او را يافتهام .
او كيست ؟
هشام گفت : زهير پسر ابى اميه است .
پس چهارم را پيدا كن .
هشام نزد ابو البخترى پسر هشام رفت و با او نيز همچون مطعم به گفتگو پرداخت .
گفت : كسى هست ، در اين راستا يارى كند ؟
هشام گفت : بله !
گفت : كيست ؟
گفت : زهير پسر ابى اميه ، مطعم پسر عدى و من .
ابو البخترى گفت : پس در پى نفر پنجم باش .
هشام پيش زمعه پسر اسود پسر مطلب پسر اسد رفت و با او به گفتگو نشست و خويشاوندى و حقوق بنى هاشم را يادآور شد .
زمعه جواب داد : مگر براى اين كار كه مرا فرا مىخوانى ، كسى ديگر حاضر است ؟
گفت : بله ! و سپس نام آن چهار نفر را برشمرد .
( 2 ) اين پنج تن در حجون گرد آمدند و متفق شدند و پيمان بستند تا آن قرارداد را نقض كنند .
زهير گفت : اول من صحبت مىكنم .
روز بعد به مجلس قريش رفتند . زهير كه جامهء نو پوشيده بود ، هفت بار به دور كعبه گشت و سپس به مردم رو كرد و فرياد زد : اى مردم مكه ! رواست ما غذا بخوريم و لباس بپوشيم ؛ ولى بنى هاشم از رنج و سختى بميرند و از دادوستد محروم بمانند ؟ به خدا تا اين قرارداد ستمگرانه پاره نشود ، از پاى نمىنشينم و آرام نمىگيرم . ابو جهل كه سخنان او را شنيد ، گفت :
بىخود گفتى . به خدا اين قرارداد پاره نخواهد شد . زمعه گفت : تو بىخود مىگويى : ما به چنين نوشتهاى خشنود نيستيم . ابو البخترى داد كشيد : زمعه راست مىگويد ؛ ما نه به اين قرارداد
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي ) — صفحة 142
مساهمون: صفي الرحمان مباركفوري
ص١٤٢