را ماند كه گروهى را پيش از آموزش آداب حضور اجازت ورود نزد ملك دهد ، چنين كسى را اگر عقوبت كنند سزاوار خواهد بود .
حال بنگر تا چگونه اين رسمها از روى زمين برچيده شده و چگونه نامهاى « صوفى » و « شيخ » و « فقيه » به كسانى گفته مىشود كه صفاتى درست مخالف آنچه را بايد دارند ، چه نام صوفى درين روزگار كسى را نهند كه جماعتى به دور خود جمع كند و مجالس شكمچرانى و سماع و دستزنى و پاىكوبى به راه اندازد .
به همانسان كه فقيه كسى را مىنامند كه با فتاوى باطل و حكمهاى ظالمانه به حكام و سلاطين و ظالمان و دستيارانش تقرب جويد و به آراء خود موجب جرئت آنان در منهدم ساختن قوانين شرع و جسارتشان در ارتكاب محرمات و سلطهبخشى آنان بر مساكين و تصرف اموال آنان گردد ؛ و همواره كوشش در ساختن كلاه شرعيها و جدلهاى فقهى كند و موجب رخصت و جرئت در كارهائى شود كه دين را سست نموده و متابعت روشن مؤمنين را از ميان ببرد .
درصورتىكه نام فقه در گذشته - يعنى در زمان پيامبر اكرم و ائمهى طاهرين - صلوات الله عليهم اجمعين - بر شناخت حق اطلاق مىگشت و دانش طريق آخرت و آفتهاى نفس و احوال قلب و چگونگى تهذيب اخلاق و تبديل بدىها به خوبىها - نه دانش قواعد مرابحه و طلاق و ظهار و تقسيم اموال موروثى و نظاير آن ، و آشنا بودن به كلاههاى شرعى و چگونگى خلاص شدن از دعاوى و حفظ پارهاى خلافيات كه عمرها بسر آيد و كسى را نيازى به آن مسائل پيدا نشود -
وانگهى يادگيرى اين دانشها واجب كفائى است كه در هر زمانى افرادى كه اينها را استنباط كنند ، موجود باشند ولى قسم اول از دانشهائى است كه يادگيرى آنها واجب عينى است .
برين قياس نام « حكيم » نيز درين دوران بر طبيب و شاعر و منجم اطلاق مىگردد و حتى طاسگردان راهنشين را هم حكيم مىنامند ، درصورتىكه خداوند درباره حكمت فرمايد « 13 » : « كسى كه حكمت به او داده شود خير
هامش
( 13 ) -وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً .[ سوره بقره 2 / 269 ]