كه انجام مىدهد و يا از انجامش خوددارى مىكند و در همهى عبادتها و حركتها و سكونها و خلوتها و جلوتها و تنهائىها و با مردم بودنها و مشغول بودن و مشغول نبودنهايش در جستجوى نزديك گشتن به اوست ، و عاشق و شوقمند اوست و ماسوايش نزد عارف حكيم هيچ و باطل است ، و توجه و قصد او جز براهى كه او را به پروردگار حق نزديك گرداند ، معطوف نگردد .
عارف اگر پيامبران - درود خداوند بر همهى آنان باد - را دوست مىدارد تنها ازين جهت است كه آنان پيامآوران اويند و فرستادگان محبوب حقيقى . و اگر كسى پيامآورى را بخاطر آنكه پيامآور كسى است دوست بدارد ، در واقع محبوب راستين او كسى جز پيامدهنده نيست ، و محبت به شخص پيامآور طفيلى همين محبت است ؛ و بدين معنى اشارتست كلام معجز نظام نبوى ( ص ) :
« كسى كه مرا فرمان برد خداى را فرمان برده است » .
دوست داشتن اولياء و علماء و مؤمنان نيز همين حكم را داراست ، چراكه تمامى اينها از آن جهت محبوب عارفند كه ارتباط و انتسابى به معرفت حق دارند ، و نه از حيث ذوات خودشان كه بطور مستقل از ذات احدى منظور شوند . بنابراين محبت عارف به هرچيزى و هركسى برگشت به محبت او به خدا مىنمايد :
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست * عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
ليكن چنين تصورى در حق غيرعارف معنى ندارد ، چرا كه چون او را نشناسد شوق و قصد تقربى هم بسوى او نخواهد داشت ، و چون محبت به خداوند در حق او تصور ندارد ، محبت داشتن به شخص ديگرى بخاطر خدا نيز دربارهى او تصور نخواهد داشت .
اگر او ادعاى محبت به همكيشان خود را دارد نه بخاطر محبتش به خداست ، بلكه امر ديگرى مانند انسجوئى و الفت گرفتن به چيزهائى است كه از كودكى از اطرافيان و آموزگارانش فراگرفته است . و محبت خالص و بدون شرك جز دربارهى خداوند تعالى متصور نيست ، و به چنين كسان اشارت شده