152 -
و قال عليه السلام لسائل سأله عن معضلة : سل تفقّها ، و لا تسل تعنّتا ، فإنّ الجاهل المتعلّم شبيه بالعالم ، و إنّ العالم المتعسّف شبيه بالجاهل
153 -
و قال عليه السلام لعبد اللّه بن العباس ، قد أشار إليه في شيء لم يوافق رأيه : لك أن تشير عليّ و أرى ، فإذا عصيتك فأطعني .
154 -
و روي أنه عليه السلام ، لما ورد الكوفة قادما من صفين مرّ بالشباميين ، فسمع بكاء النساء على قتلى صفين ، و خرج إليه حارث بن شر حبيل الشبامي ، و كان من وجوه قومه ، فقال له : 152 - و گفت - [ عليه السّلام ] - مر سؤال كننده را كه سؤال كرد او را از مشكلى : بپرس جهت تعليم و فهم ، و مپرس [ براى ] در مشقّت نهادن . بدرستى كه جاهل آموزنده ، ماننده است به عالم ، و بدرستى كه عالم بى راه رونده ، ماننده است به جاهل .
153 - و گفت - عليه السّلام - مر عبد اللّه پسر عبّاس را ، بدرستى [ كه ] اشارت كرد به او در چيزى كه موافق نبود راى آن حضرت را : مر تو راست كه مشاورت كنى بر من ، و [ مراست كه ] راى زنم [ آن امر را ] ، پس چون نافرمانى كنم تو را [ بواسطهء علم من به فساد آن ] ، پس طاعت ده مرا . ( 1 ) 154 - و روايت كردند كه او - [ عليه السّلام ] آن گاه كه وارد شد به كوفه ، [ در حالى كه ] باز گردنده [ بود ] از صفّين ، بگذشت به قبيلهاى از عرب [ به نام شباميّين ] پس بشنيد گريهء زنان [ را ] بر كشتگان صفّين ، و بيرون آمد به [ سوى ] او حارث پسر شر حبيل شبامى ، و بود او از مشهوران قوم خود ، پس گفت مر او را : اى غلبه مى كنند بر